تبليغاتX
شعرها و داستان های زیبا... - هدفون(یه داستان طنز)

شعرها و داستان های زیبا...

شعرهای زیبا و داستان های جذاب!!

هدفون(یه داستان طنز)

در طول تاريخ ايران آدم هايى وجود دارند كه به خاطر كارهايى كه انجام داده اند مشهور هستند. براى مثال همه ما مى دانيم كه دكتر قاسم فردوسى شاهنامه را در سى سال نوشته و كمال الملك هم آثار هنرى فوق العاده اى را خلق كرده است. اما بعضى از شخصيت ها و مشاهير، شانس نياورده اند. در زمان هاى گذشته اگر كسى قصد مسافرت داشت، نمى توانست به بيهقى تلفن بزند و بليت رزرو كند. آنها چمدان هايشان را بار شتر مى كردند و با كاروان به سمت شهر مقصد حركت مى كردند. البته در آن دوران كاروان ها مى توانستند با هر سرعتى كه دلشان مى خواهد حركت كنند و در پليس راه، كسى صفحه كيلومتر آنها را كنترل نمى كرد. بيشتر اوقات در ميان راه عده اى بيمار مى شدند، كلمن آب سوراخ مى شد و يا راهزن ها به كاروان حمله مى كردند. گاهى هم ممكن بود مسافران سال ها در راه باشند و در طول اين مدت، نى نى هم بياورند. پس در گذشته مسافرت بسيار سخت، مشكل، دشوار، طاقت فرسا و عذاب آور بوده است. با اين حال كسانى بوده اند كه با انجام سفرهاى بسيار تلاش كرده اند سفرنامه بنويسند. يكى از اين افراد «ناصرخسرو» است. اما امروز بسيارى از مردم، اين شخصيت فرهنگى و تاريخى كشورمان را با عنوان «داروفروش» مى شناسند، نه يك سفرنامه نويس. از سال ها قبل هركسى دنبال دارو مى گشت، او را به خيابان ناصرخسرو راهنمايى مى كردند. همين «بيهقى» هم كه از او نام برده شد، يك مورخ بوده اما امروز با اسم هاى ديگرى چون سيروسفر و ايران پيما شناخته مى شود. در روزهاى گذشته، پليس منطقه ناصرخسرو را پاكسازى كرد. در سال هاى اخير تمام كسانى كه روى صندلى وزارت بهداشت نشسته اند، گفته اند: «نمى دانيم ناصرخسرو چطور، چگونه و از كجا اداره و تجهيز مى شود.» همچنين گفته مى شود چند روز قبل شخصى به نام «مولوى» با شماره تلفن ۱۹۷ تماس گرفته و ضمن تشكر و قدردانى از نيروى انتظامى گفته كه خودش هم از بلور و چينى و پيركس و كريستال و كفگير و سوپ خورى و... حالش به هم مى خورد و مى داند كه ناصرخسرو در اين سال ها چى كشيده است.نيمه شب است. دوست پدرتان در خانه تان مهمان است. همه خوابيده اند اما شما خوابتان نمى برد. تلويزيون را روشن مى كنيد. هيچ شبكه اى برنامه جالبى پخش نمى كند. تصميم مى گيريد براى چندمين بار، فيلم «Heat» را تماشا كنيد. دستگاه DVD را روشن مى كنيد و هدفون را روى گوشتان مى گذاريد. مقابل تلويزيون، روى زمين دراز مى كشيد و صداى دستگاه را تا آخر بلند مى كنيد تا از صداى صحنه هاى تيراندازى لذت ببريد. به محض شروع شدن سكانس تيراندازى، احساس مى كنيد يك قطره عرق روى پيشانى تان است. تعجب مى كنيد چون هوا آنقدر گرم نيست كه عرق كنيد. دستتان را روى پيشانى تان مى گذاريد تا قطره را پاك كنيد. اما قطره كه خيلى بزرگتر از يك قطره معمولى است روى زمين مى افتد. آن را نگاه مى كنيد. يك سوسك است. ناگهان از جايتان بلند مى شويد و مى ايستيد. فيش هدفون از داخل دستگاه DVD خارج مى شود. هول مى شويد و تلويزيون و دستگاه را خاموش مى كنيد. دوست پدرتان يك توليدكننده داروى تقلبى در ناصرخسرو بوده كه حالا فرارى است و به خانه شما آمده است. او با شنيدن صداى تيراندازى از خواب مى پرد و تصور مى كند كه پليس خانه را محاصره كرده است. وقتى شما را مى بيند كه سراسيمه وسط سالن پذيرايى ايستاده ايد، مطمئن مى شود كه صداها را در خواب نشنيده است. همسايه ها كه از صداى تيراندازى بيدار شده اند در راه پله جمع مى شوند تا پى ببرند صدا از كجا بوده است. قاچاقچى دارو صداى همسايه ها را مى شنود و به گمان اينكه مامورهاى پليس پشت در هستند، اسلحه اى را از داخل جورابش بيرون مى آورد و فرياد مى زند: «من سه گروگان دارم... مى خواهم با خود سردار طلايى صحبت كنم...»

                            headphone

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 14:36  توسط امیرحسین ش  |