تبليغاتX
شعرها و داستان های زیبا...

شعرها و داستان های زیبا...

شعرهای زیبا و داستان های جذاب!!

نفس هامو بشمر و، خوابمو اندازه بگير
واسه زنده موندنم بهانه تازه بگير
نفسم در نمي ياد، ماهو از آسمون بكن
بذار اين روزنه راهي بشه واسه عمر من

لاو

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 16:28  توسط امیرحسین ش  | 

Poem For Sharon

Why is it that some people who find love,
handle it with such carelessness?

Some people search for love all their lives.
When it is found, why put it down and forget about it,
only to realize how much it meant when it is gone?

When you find love, hold on to it,
celebrate its feelings,
drown in them every day,
be consumed by them...

I am consumed by you Sharon.

I will never set aside my love.
I will never look for it only when it is lost.

I love you.
I will show you and tell you every day.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 15:8  توسط امیرحسین ش  | 

كشتى پست

 
برف آن چنان مى باريد كه چتر مثل قله ها شده بود سفيد سفيد. موقع غروب اتومبيل را نگه داشتم تا ثمره سلوكى سوار شود. دختر جوانى بود كه تازه به كوچه مشجر آمده بود گرچه ما هم سه الى چهار سال قبل به اين كوچه آمده بوديم. ثمره سلوكى بعدها مادر دو پسر شد. سحاب و يونس. پسرهايش تا زمانى كه فارسى ياد مى گرفتند در ايران مشغول بود. يعنى قبل از دبستان. زمانى كه آنها شش و هفت ساله شدند ايران را ترك كردند.اما ثمره هميشه ابراز دلتنگى مى كرد و مايل بود برگردد. مى گفت: «پسرها كه به عرصه برسن حتماً برمى گردم.» و يا «سحاب و يونسم كه از آب و گل درآمدن ديگه كارى ندارم و برمى گردم.» هيچ وقت خود را مهاجر به حساب نمى آورد و ترك تابعيت نكرد. تصديق رانندگى گرفت و راننده مينى بوس مهدكودك شد. صبح ها بچه هاى خردسال را به مهدكودك مى رساند و دو كودك خود را هم به همراه مى برد و آنها را به مدرسه مى رساند. بچه ها بزرگ شدند. به قول خانم سلوكى، سحاب و يونسم ديگر به عرصه رسيدند و به كالج مى روند، و او مى توانست برگردد.هر چه سحاب و يونس اصرار كردند بماند، قبول نكرد، وادارش كردند بماند. توى زمين گلف بود و دورتر مرغ شناگرى. گفت: «به مسافرت فضايى كه نمى رم، جوون ها بهتره توى آپارتمان كالج باشن.»پسر جوان تر گفت: «بابا نذار بره.»پسرها به آپارتمان كالج رفتند و پدرشان در همان خانه ماند، تمايلى نداشت به ايران برگردد و خودش وسايل مورد نيازش آنچه را داشت و آنچه را كه نداشت خريدارى كرد و چمدان هايش را بست. حدوداً تعداد چمدان ها سى تا بود و كالا هايى كه چمدانى نبودند از طريق كشتى پست به مقصد ايران پست كرد. بيشتر از همه دلبستگى به صندلى گهواره اى داشت و قرار شد شش ماه ديگر به ايران برسد. براى بچه ها دست تكان داد و آرزوى موفقيت هميشگى كرد، سوار هواپيما شد و هواپيما اوج گرفت. هجونامه را كنارى گذاشت و نگاهى به پنجره انداخت. ابر بود و ابر.خانه قبلى مستاجر داشت، مستاجر رفت. خانه را رنگ زد. خدمتكار خانه را مرتب مى كرد و به امور خانه رسيدگى مى كرد و خانم سلوكى هم پاى پرچين با كلنگ كوهنوردى و خزان روب باغچه اى آماده كرد. بيد قرمز، ال قرمز و تمشك جنگلى كاشت و چون حوصله ماندن در خانه را نداشت، مغازه اى به نام خود ثبت كرد. هم مالك مغازه بود و هم فروشنده آن.طبقه هم كف را گذراندم. پله برقى از كار افتاده بود، از پله  برقى خاموش پايين رفتم. پله به پله.مغازه ها در تالارى وسيع دور تا دور آبگير بى آبى كه فواره اى خاموش داشت قرار گرفته بودند. چند كامپيوتر ول شده در محوطه بود. مغازه ها را گذراندم. روبه روى مغازه خانم سلوكى ايستادم كه او را ثمره جان صدا مى زدم. ثمره دكور مغازه را تغيير داده بود. صندلى گهواره اى پشت ويترين بود كه رنگش نشان مى داد چندان نو نيست. گرچه صندلى گهواره اى در آن سال هاى گذشته و بقيه كالا هاى ثمره با كشتى پست به ايران نرسيد.پرى دريايى روى صندلى گهواره اى نشسته بود و بافتنى مى بافت. نوشته بود فروشى نيست و كوسن هاى جورواجور، چهل تكه، ظرف هاى قديمى چينى، نقره و عتيقه توى ويترين خودنمايى مى كرد. به مغازه رفتم. خودش بود. ثمره سلوكى. مطابق معمول كيسه آلبالو يخى را از فريزر درآورد و ريخت توى بشقاب بلور. گفتم: «سلام حالت چطوره؟ پرى دريايى رو كه نمى شه خريد، بازم صندلى...»ثمره گفت: «كنار دريايى مجسمه پرى دريائيه و مرتب در حال تعمير و پاك كردن رنگ هاى هميشگى اين پرى كوچك دريايى هستن.»گفتم: «پرى دريايى سمبل اون كشوره.»به محض اينكه آدمك هاى ساعت ديوارى زنگ را به صدا درآوردند گفتم: «بقيه حرف ها باشه يه وقته ديگه، يه وقت ديگه، داره شب مى شه.»گفت: «آلبالو يخى؟»گفتم: «يه وقت...»از مغازه بيرون آمدم، از پله سنگى بالا رفتم و از مجتمع خارج شدم و از دكه سيگار فروشى بى خيالى گذشتم كه مطمئن بود ساكنان مجتمع سيگارى برايش باقى نخواهند گذاشت.منتظر تاكسى بودم كه آقايى گفت: «بارون بند آمده.» چتر را بستم و سوار ماشين شخصى شدم كه مسافر مى برد.در زمان هاى دور برخى كالا ها را به دريا مى ريختند.ثمره سلوكى هميشه فكر مى كند صندلى گهواره اى بين علف ها و جلبك هاى دريايى است و نصيب پرى دريايى شده و هميشه مى گويد انصاف نيست، انصاف نيست.يكى از پسر ها به ثمره E-Mail زد و گفت: «بابا گفته E-Mail بزنم سرماى غريبيه يه گوزن به مزرعه آمده.»فرصتى نبود، عاقبت ثمره مغازه را واگذار كرد، كليد خانه اش را به من داد، وسايل مختصرى را توى چمدانى ريخت و طرف صبح چمدان را دم در برد.الان پاييز است. ثمره دعوتنامه اى برايم فرستاده است. مزرعه شان نزديك دهكده مرزى است. به هر حال زمستان به سفر مى روم
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 11:20  توسط امیرحسین ش  |