عزيزان بيننده! ما، اينجا مى خواهيم براى شما دستور ساخت يك برنامه طنز تلويزيونى را آموزش بدهيم. اين برنامه مى تواند هرشب به مدت سه ربع، در نود قسمت ساخته شود و در راستاى اشتغال زايى براى بينندگان عزيز و جوانان و آينده سازان مملكت، آنها را به طرز شايسته اى سركار بگذارد.
مواد لازم:
بودجه به ميزان لازم و كافى
لوكيشن، لباس، بازيگر، موضوع، متن فيلمنامه و غيره در صورت تمايل.
دستور ساخت و پاخت:
ابتدا چند بازيگر را انتخاب مى كنيد. البته شما عزيزان بايد توجه داشته باشيد همان گونه كه الياكازان بازيگردان معروف سينما گفته است، «نقش، غول خفته اى است كه در وجود بازيگر زنده مى شود.» بنابراين شما چندان نيازى به استفاده از بازيگران حرفه اى نداريد. مى توانيد يقه راننده، آبدارچى، تداركاتچى و دربان گروه را بگيريد و آنها را بياوريد وسط گود. خواهيد ديد كه غول خفته وجودشان، مثل غول چراغ جادو، در يك چشم به هم زدن بيدار مى گردد!
سپس يك موضوع را براى كار پيدا مى كنيد و آن را پرورش مى دهيد و مى نويسيد. البته همان گونه كه ساموئل بكت و ناتالى ساروت هم اشاره كرده اند، براى نوشتن، فقط يك قلم و يك كاغذ كفايت مى كند. يادتان باشد كه شما، قرار است طنز پست مدرن و معنا گريز بسازيد و اگر چارچوب و موضوع قصه اى هم در ذهنتان نداشته باشيد، مهم نيست. يك فيلسوف چينى مى گويد: «گور باباى موضوع و معنا» كافى است قلم و كاغذ برداريد و هى زور بزنيد. خواهيد ديد كه موضوع خودش از ذهنتان بيرون مى آيد و روى كاغذ سرريز مى كند.
تبصره ۱:
استفاده از موضوع خواستگارى و بله برون و ازدواج و ترشيدگى و غيره، در راستاى اهداف والاى هنرى سريال هاى تلويزيونى و در درازاى پالايش هنرى ارسطويى ضرورى است.
تبصره ۲:
واژه سازى و واژه بازى و به كارگيرى واژه هاى من درآوردى يا ديگر درآوردى اعم از آب كشيده و آب نكشيده توسط بازيگران سريال هاى طنز الزامى است و به غناى واژگانى جامعه، به خصوص نوباوگان وطن هنگام زنگ هاى تفريح مدارس كمك مى كند و مى رود تا سياليت زبان (به خصوص از نوع چاروادارى) را به نحو جالبى داشته باشد.
تبصره ۳:
در رابطه با ايجاد كنش و واكنش و تعليق و پيشبرد فيلمنامه، به كارگيرى سيستم كنش هاى اكشن آلود متقابل بازيگران اعم از ردوبدل كردن مشت و ملاقه و كفگير و كفش و غيره مى تواند به شيوه مناسبى جاى جاى خالى فيلمنامه را پر نمايد. به كارگيرى فاكتور سقلمه در كليه سكانس ها الزامى است.
تبصره ۴:
امروزه، دانشمندان كشف كرده اند كه برنامه طنز تلويزيونى لزوماً نبايد خنده دار باشد چنانچه يك فيلسوف معاصر هندى هم در اين رابطه مى گويد: «داداش! ناز نفست! حتماً كه نبايد موقع تماشاى طنز بخندى، همون چرت هم بزنى كافيه.» در همين راستا، مخترعين رسالت طنز را آن مى دانند كه در راستاى آگاه سازى و نقادى اجتماعى و فرهنگى و غيره، مغز خواننده را به مدت سه ربع تمام فعال ساخته، تمام مدت، نامبرده، زير لب زمزمه نمايد: «خوب، حال كه چى؟»
... خوب! بينندگان عزيز! سريال طنز شما، آماده است. مى بينيد كه ساخت سريال طنز، كارى است شبيه شكستن شاخ غول... طورى كه شما مى توانيد هم زمان با آن، براى ساختن سرى بعدى آن نيز برنامه ريزى كنيد... در هر حال، اميدوارم كه بينندگان عزيز، از تماشاى اين سريال لذت برده باشند... بچه، پاشو برو سرجات بخواب!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 16:30  توسط امیرحسین ش
|
فكش توى گلوش بود، لب و دندان هاى بالايى اش نمانده بود، يك چشمش بسته بود، چشم ديگرش سوراخى مثل ستاره داشت، ابروهايش به ظرافت قوس ابروى زنانه مى مانست، بينى اش آسيب نديده بود، مختصر اشكى دم لاله يك گوشش به چشم مى خورد، موهاى مشكى اش به عقب شانه شده بود، پيشانى اش چروك مختصرى داشت، ناخن هايش مرتب بود، بر پوست گونه چپش جاى سه خراش و ورآمدن پوست به چشم مى آمد، گونه راستش سالم بود، صاف و بى مو، پروانه اى روى چانه اش بود، گردنش تا بند نخاع شكاف برداشته بود، خون غليظ و فراوانى از آنجا شره كرده بود و همين زخم كشته بودش. طاقباز وسط يال تپه افتاده بود، جوانى تركه اى و مرده. پاهايى استخوانى، كمرى باريك و انگشتانى كشيده داشت، با سينه اى فرو رفته و با ماهيچه هاى ضعيف. بيشتر به محققان مى ماند. مچ او آدم را ياد مچ بچه مى انداخت. پيراهنى سياه و شلوارى تيره به تن داشت، فانوسقه خاكسترى بسته بود و حلقه طلايى به انگشت سوم دست راستش. صندل هاى پلاستيكى اش پرت شده بود. يكى كنارش افتاده آن ديگرى چند متر بالاتر روى يال. شايد در سال ۱۹۳۶ در روستاى ماى خه نزديك خط ساحلى استان كوانگ نگاى به دنيا آمده باشد. جايى كه پدر و مادرش كشاورزى مى كردند و خانواده اش چند قرن سر كرده بودند. احتمالاً پدر و دو عمويش در دوره فرانسوى ها همراه با همسايه ها عليه استعمار مى جنگيدند و براى استقلال مبارزه مى كردند. او كمونيست نبود. شهروندى عادى و سرباز بود. توى روستاى ماى خه مثل همه جاى كوانگ نگاى مقاومت ميهن پرستانه سنت بود، مقاومت بخشى از آن افسانه هايى بود كه مردى كه كشتم از دوران كودكى به آنها گوش مى داد. داستان هاى قهرمانى خواهران ترونگ، مبارزه طولانى تران هونگ دائو عليه مغول ها و پيروزى نهايى له لوا در مقابل چينى ها در توت دانگ از آن جمله بود. به او ياد داده بودند كه دفاع از سرزمين عمده ترين وظيفه يك مرد است و بالاترين افتخار. او هم پذيرفته بود. هيچ سئوالى را هم برنمى تافت. هر چند در نهان او را به وحشت مى انداخت. او مبارز نبود. تن و بدن سالمى نداشت و بينى اش را مى گرفتى جانش درمى رفت. عاشق كتاب بود. شب ها كه سر به بالش مى گذاشت، نمى توانست خودش را همسنگ پدر قهرمان يا عموهايش بداند، شباهتى به قهرمانان داستان ها نداشت. در دل آرزو مى كرد هيچ وقت به امتحان كشيده نشود. اميدوار بود آمريكايى ها گورشان را گم كنند. اميد داشت كه خيلى زود بروند. اميدش را از دست نمى داد. هميشه حتى وقتى خواب بود. اصلاً با اين خيال به خواب رفته بود.عاذر گفت: «پسر، لامصب ... ببين چه كار كردى، مگر مى خواستى گوشت چرخ كرده درست كنى. اى به گور پدرت...»كيووا گفت: «هرى. برو كنار ببينم.»«راستش را مى گويم. آخر اين چه وضعى است.»كيووا گفت: «برو.»
عاذر گفت: «خيلى خب، پس مى روم.»راه افتاد كه برود. بعد پا سست كرد: «اينها كرم ساقه خوار برنجند. مى دانى يا نه؟ طرف با امتحان مرگ روسفيد درآمده. گمانم بيست بيست بگيرد.»اين حرف ها را كه زد، شانه ها را انداخت بالا و خودش را كشيد بالاى تپه و از پشت درخت ها به طرف ده رفت.كيووا زانو زد.گفت: «فراموش كن.» قمقمه اش را باز كرد، مدتى نگه داشت و بعد كنار زد. «ول كن بابا. چه كار مى توانستى بكنى؟»
كيووا بعداً گفت: «جدى مى گويم. هيچ كس كارى از دستش برنمى آمد. بى خيال تيم. چرا زل زدى؟»پاى يال تپه را سايه درخت و بوته هاى بلند گرفته بود. پاهاى جوانك توى سايه بود. فكش توى گلو. يك چشم بسته و چشم ديگر سوراخى به شكل ستاره.گفت: «ببينم، سئوالى بپرسم. مى خواهى جاى خودت را با او عوض كنى؟ همه چيز را به هم بريزى. همين را مى خواهى؟ آدم بايد روراست باشد.»سوراخ ستاره اى قرمز و زرد بود. قسمت زرد انگار بزرگتر مى شد و به وسط ستاره مى رسيد. لب بالايى و لثه و دندان ها پكيده بود. كله مرد در زاويه اى عوضى قرار داشت، انگار از گردن رها شده بود. گردن خيس خون بود. كيووا گفت: «فكرش را بكن.»بعداً گفت: «تيم. نوكرتم جنگ است. طرف كه ببو نبود. اسلحه داشت. كار آسانى نبود. اما تو هم ببر آن نگاه لعنتى را.»بعد گفت: «گمانم بد نباشد يك دقيقه دراز بكشى.»
پس از مدتى سكوت گفت: «خيلى سخت نگير هر جايى كه دلت مى بردت برو.»پروانه راهش را كشيد و رفت روى پيشانى جوان نشست كه چين و چروك تيره اى روى آن به چشم مى آمد. بينى اش آسيب نديده بود. پوست گونه راستش سالم بود، صاف و بى مو. مرد جوان، ظريف و شكننده با استخوان بندى ضعيف هيچ وقت نمى خواست سرباز باشد. ته دلش هميشه شور مى زد، نكند از پس امتحان برنيايد و توى جبهه كار خرابى كند. حتى در دوران كودكى كه در ماى خه مى باليد، همين دلشوره را داشت. تصور مى كرد سرش را گرفته و توى سوراخى چپيده و چشم باز نمى كرد و از جايش تكان نمى خورد تا جنگ تمام شود. اصلاً دل خشونت را نداشت. عاشق رياضيات بود. توى مدرسه پسرها سر به سرش مى گذاشتند و بچه سوسول صداش مى كردند و راه رفتن و انگشتان كشيده و علاقه اش به رياضيات را به مسخره مى گرفتند. نمى توانست با آنها درگير شود، نه كه نخواهد، مى ترسيد و همين باعث شرمسارى اش مى شد. اگر او نتواند از پس بچه هاى كوچك برآيد، چطور مى توانست سرباز شود و با آمريكايى ها بجنگد كه آن همه هلى كوپتر، هواپيما و بمب داشتند. به نظر ممكن نمى رسيد. در حضور پدر و عموهايش تظاهر مى كرد كه مى خواهد وظيفه ملى ميهنى اش را انجام دهد، اما شب كه مى شد با مادرش دعا مى كرد كه جنگ هر چه زودتر تمام شود. سواى همه چيز مى ترسيد آبروى خودش و قوم و قبيله اش را ببرد. تنها كارى كه از دستش برمى آمد، اين بود كه منتظر بماند و دعا كند كه بزرگ نشود.كيووا گفت: «گوش كن. مى دانم حالت بد است. مى دانم.»بعد گفت: «خيلى خب، شايد هم نمى دانم.»كنار يال تپه گل هاى آبى شيپورى شبيه زنگوله به چشم مى خورد. كله مرد پيچ خورده بود و رو به گل ها نبود. حتى توى سايه هم اشعه اى از نور خورشيد به سگك قلاب فانوسقه اش مى تابيد. گونه چپش جاى سه خراش داشت و پوست آن ورآمده بود. زخم گردنش هنوز بسته نشده بود و باعث مى شد حتى در حالت بى جان مرگ هم تكان بخورد. خون هنوز از پيراهنش مى جوشيد.كيووا سرش را تكان داد.قبل از اينكه بگويد: «بس كن. زل نزن.» سكوتى افتاده بود.ناخن هاى جوان مرتب بود. مختصر نم اشكى دم لاله گوشش به چشم مى خورد. خون روى دستش شتك زده بود. حلقه طلايى به انگشت سوم دست چپش داشت. سينه اش فرو رفته بود، انگار ماهيچه نداشت. شايد محقق بود. مردى كه او را كشتم به رغم فقر خانواده اش سال ها زحمت مى كشيد تا درس خود را در رشته رياضيات ادامه دهد. وسيله كار جور شد. احتمالاً كادرهاى ارتش آزاديبخش روستا توصيه اش كردند و در ۱۹۶۴ مرد جوان در كلاس هاى درس دانشگاه سايگون شركت كرد و در آنجا از سياست كناره مى گرفت و در مسائل محاسباتى غرق مى شد. خود را وقف درس كرد. شب ها را به تنهايى سر مى كرد و توى دفتر خاطرات خود اشعار عاشقانه مى نوشت و از معادلات ديفرانسيل لذت مى برد. مى دانست كه جنگ سرانجام به او هم مى رسد، اما ترجيح مى داد به آن فكر نكند. در همان زمانى كه انتظار مى كشيد، سال آخر دانشكده عاشق همشاگردى اش شد. دختر هفده ساله اى كه روزى به او گفت مچ دست هايش به مچ دست بچه مى ماند، چقدر ظريف و نازك است، كمر باريك و موهاى خوابيده اش كه پس كله به دم پرنده مى ماند دل مى برد. از رفتار آرام او خوشش آمد. به كك مك صورتش و به پاهاى استخوانى اش مى خنديد. سرانجام يك شب حلقه طلا دست همديگر كردند.حالا يك چشم ستاره بود.كيووا پرسيد: «حالت خوبه؟» بدن حالا كلاً توى سايه است. خرمگسى دم دهان مى پريد. ذرات گرده بالاى بينى معلق بود. پروانه رفت. خون بند آمد. فقط از زخم گردن خون شره مى كرد.
كيووا صندل هاى پلاستيكى را برداشت. گل آنها را تكاند. بعد خم شد، جنازه را تفتيش كرد. كيسه اى برنج، شانه، ناخن گير، چند پياستر گل آلود و عكس زن جوانى جلوى موتورسيكلت پارك شده حاصل تفتيش بود. كيووا آنها را توى كوله پشتى اش انداخت. بعد هم فانوسقه خاكسترى را همراه صندل هاى پلاستيكى كنار آنها گذاشت.چمباتمه زد.
گفت: «عين حقيقت را مى گويم. طرف همان لحظه اى كه پا گذاشت روى تپه مرده بود. مى فهمى چه مى گويم؟ همان آن ترتيب طرف را داديم. شكار خوب، اسلحه، مهمات و همه چيز رو به راه بود.» قطره هاى ريز عرق روى پيشانى كيووا مى جوشيد. چشم هاى او از آسمان سريد به روى تن مرده. بعد هم به بند انگشت هاى خودش زل زد. «خوب گوش كن. بايد اين گندى كه زديم جمع و جور كنيم. همه اش كه نمى شود آنجا بتمرگى مرا بپايى. شيرفهم شد؟»
بعد گفت: «گوش كن تيم. پنج دقيقه ديگر خلاص.»
بعد يك چشم حركتى خنده دار كرد. زرد به قرمز. سر او تاب برداشت، انگار از گردن رها شده بود. انگار مرد جوانمرگ به چيزى در دوردست، فراسوى گل هاى شيپورى شكل زنگوله خيره شده بود. خون زخم گردن به ارغوانى مايل به سياه مى زد. ناخن هاى تميز، موهاى شانه زده، سرباز يك روزه. مردى كه او را كشتم پس از سال ها درس خواندن توى دانشگاه همراه زن تازه عروسش به روستاى ماى خه برگشته بود، جايى كه اسم او را در فهرست تفنگچى هاى ساده نوشتند و در گردان چهل و هشتم ويت كنگ به كار گرفتند. مى دانست كه خيلى زود مى ميرد. مى دانست كه برق نورى را مى بيند. مى دانست كه به خاك مى افتد و در داستان هاى مردم و روستايش زنده مى شود.كيووا بدن را با پانچو پوشاند.گفت: هى تيم، انگار حالت بهتر شده. شك ندارم. فقط زمان مى برد، روانى.»
بعد گفت: «رفيق من خيلى متاسفم.»
باز هم ادامه داد: «اصلاً چرا حرفش را نزنيم؟»
گفت: «پسر بيا، بيا حرف بزنيم.»
جوان باريك و تركه اى بيست ساله اى بود. مرده. يك پايش تا شده، فكش رفته بود توى حلقومش. صورتش نه چيزى داشت و نه نداشت. چشمى بسته و چشم ديگر ستاره اى سوراخ.
كيووا گفت: «با من حرف بزن!»

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 16:27  توسط امیرحسین ش
|
سلام به همگي...
چندوقته اصلا بد دپرس شدم نميدونم چرا؟؟
ديگه حال و هواي آپديت كردن وبلاگ هم ندارم...
حالا يه شعر ميزارم از حيدرزاده:
با تشكر از شما ميخوام بگم
محض اين دلي كه دربه در شده
مارو از ياد ببريد كه واسه ما
عشقتون مايه ي درد سر شده
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 15:12  توسط امیرحسین ش
|
زندگی تازه
تجربيات تازه
هوای تازه
شماره ی پيراهن تازه
تيم تازه
رنگ تازه
عشق تازه...
اينم يه جور تحوله ديگه. می تونه برای جدا شدن از يکنواختی جالب باشه. بعضی وقتها لازمه...!!!

+ نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1384ساعت 13:54  توسط امیرحسین ش
|