تبليغاتX
شعرها و داستان های زیبا...

شعرها و داستان های زیبا...

شعرهای زیبا و داستان های جذاب!!

عشق از وبلاگ دوست خوبم آیلین

آدم تو زندگيش فقط يه بار عاشق ميشه ... اگه حتی به دو بار كشيد ... اون عشق نيست ... !
آدم وقتی عاشق شد ... حتی يه لحظه هم عشقش رو نميذاره و بره ... اگه اين كارو كرد ... اون عشق نيست ... !
آدم وقتی عاشق شد ... چشمش خود به خود روی همه بسته ميشه ... اگه نشد ... اون عشق نيست ... !
آدم وقتی عاشق شد ... فقط صلاح و خوبيه عشقش رو ميخواد ... اگه غير از اين بود ... اون عشق نيست ... !
آدم وقتی عاشق شد ... يه لحظه نميتونه غم عشقش رو ببينه و آروم بگيره ... اگه غير از اين شد ... اون عشق نيست ... !
آدمی كه عاشق شد ... هيچ وقت با رفتن عشقش به آرامش نميرسه ... اگه رسيد ... اون عشق نيست ... !
آدمی كه عاشق شد ... آرامش رو فقط تو آغوش عشقش ميبينه ... اگه غير از اين شد ... اون عشق نيست ... !
آدم اگه عاشق شد ... هيچ وقت اون عشق رو فراموش نميكنه حتی اگه ازش دور بشه و همه درهای بينشون بسته بشه ... اگه فراموش كرد ... اون عشق نيست ... !!!
آدمی كه عاشق شد    آدم نیست  اون فقط یه عاشقه... !!!

وبلاگ آیلین

not thing

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 12:40  توسط امیرحسین ش  | 

هی روزگار!!!

 

اوني كه مي خواستم دلمو شكست و/

به پاي يك عشق جديد نشست و/

چشم روي آرزوم هميشه بست و/

پشت مه پنجرمون رها شد/

 

اوني كه مي خواستم...

به خاطر هيچي ازم جدا شد!!!

 

همين...

نه. فقط همين نيست. يه دنيا حرف ديگه هم هست كه...

ولش كن.

فقط اينو بدون كه:

 

يه روزي برمي گردي/

پشيمون و دل خسته/

پيش اونكه كه قلبش/

هزار دفعه شكسته/

يه روز پشيمون مي شي/

كه با دلم نموندي/

رفتي پي غريبه/

دل منو شيكوندي!!!/

 

 

اميدوارم هيچ وقت به حال من دچار نشي

flower

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 13:26  توسط امیرحسین ش  | 

بحران بين المللى زردآلو

ريكله عادت داشت صبح به صبح آب زردآلو در دهان قرقره كند. يكشنبه صبح كه از خواب بلند شد ديد محلول آب زردآلوى مقطرش ته كشيده. تلفن كرد مغازه سر خيابان كه برايش با پيك بفرستد. دكاندار گفت: «به رو چشم فقط كمى گرون شده ها. اشكال نداره؟»و تا ريكله بپرسد چرا، دكاندار ادامه داد: «مى دونين كه توليد زردآلو در جهان كاهش پيدا كرده و قيمت كشيده بالا» ريكله چيزى نگفت. ده دقيقه بعد با مايع زردآلو دهان شويه كرده بود و داشت لباس مى پوشيد. وقتى از خانه خارج شد رفت توى يك كافه صبحانه بخورد. خلال خرچنگ با مرباى شفتالو سفارش داد. وقتى غذا خوردنش تمام شد صورتحساب خواست. چهار هزار و هشتصد زيپو. تعجب كرد و از صاحب مغازه پرسيد: «اشتباه نشده؟» كافه چى لبخند زد و به صورت حساب نگاه كرد. بعد با تبسم گفت: «اوه. يادم رفت بگم شفتالو گرون شده.» ريكله شگفت زده پرسيد: «چرا؟» كافه چى گفت: «چون عرضه زردآلو به خاطر گرانى آمده پايين و مصرف شفتالو رفته بالا» ريكله دست كرد جيبش و پول را پرداخت. موقع خروج به دربانى كه لباس سنتى كاكاچى را پوشيده بود دويست زيپو انعام داد. دربان سرش پايين بود. با ترس و لرز گفت: «دست شما درد نكنه ارباب. فقط به خاطر گران شدن زردآلو اگر كمى بيشتر لطف كنيد ممنون مى شم.» ريكله پنجاه زيپو ديگر به او داد. هنوز از در خارج نشده بود كه شنيد نگهبان مى گويد: «مسخره انگار به گدا كمك مى كنه» از كافه خارج شد و رفت آن طرف خيابان. داخل بانك توسعه زردآلو شد. روى تابلوى اعلانات، بخشنامه  شرايط جديد پرداخت وام بهينه سازى مصرف زردآلو نصب شده بود. ديد نرخ بهره وام ها افزايش يافته. رفت سمت يكى از گيشه ها. با متصدى گيشه خوش و بش كرد. به او گفت: «واسه وام فرموده بودين اين مدارك رو بيارم» متصدى بانك گفت: «خوبه. ولى از امروز بهره وام ها سه درصد بيشتر شده. خوندى كه رو تابلو.» ريكله پرسيد: «ديدم ولى چرا؟» متصدى چاى اش را هورت كشيد و گفت: «مگه از دنيا پرتى؟ زردآلو گران شده ديگه» ريكله متوجه شد چه كار بايد بكند.
هميشه وقتى كارش تو اين بانك گير مى كرد با يك چك پول تانخورده صدهزار زيپويى قضيه را فيصله مى داد. اين بار هم دست كرد توى جيب پيراهنش و يك چك پول تانخورده صدهزار زيپويى گذاشت جلوى متصدى بانك. گفت: «حالا خوبه شما مى دونين من مشترى دائمى اين بانك هستم. منم كه قبل از تاريخ صدور اين بخشنامه درخواست وام دادم.» متصدى گيشه چك پول را برداشت و گفت: «خوب گرانى زردآلو كمى در بازار بحران ايجاد كرده. رو همه چيز هم تاثير گذاشته. قبل از ساعت كارى رفته بودم  آرايشگاه. موهايم را كمتر از دفعه قبل كوتاه كرده تازه از هر دفعه بيشتر هم پول گرفت. كه چى؟ كه زردآلو گرون شده. درك مى كنين كه» ريكله يك اسكناس ده هزار زيپويى هم گذاشت روى قفسه. متصدى بانك هم يك مهر زد روى برگه درخواست وام و گفت: «خوب كه فكر مى كنم مشكل چندانى وجود نداره. سه شنبه بايد وام حاضر باشه.» ريكله خوشحال شد و در حالى كه از اين موفقيت در پوست خود نمى گنجيد آمد كنار خيابان منتظر تاكسى شود كه يك گدا جلوى او را گرفت: «سلام آقا. سه روز مى شه نه نون خوردم نه زردآلو. يك پولى بده بهم. خير ببينى» ريكله چون از قضيه درست شدن وامش خوشحال بود، دست كرد توى جيبش و يك سكه سيزده ونيم زيپويى گذاشت كف دست گدا. مرد به سكه نگاه كرد و گفت: «آقا با اين پول حتى يك هسته زردآلو هم نمى دهند. گران شده  ها. خبر ندارى؟» ريكله همه جيب هايش را گشت. پول خردى پيدا نكرد، گفت: «متاسفم» گدا سكه را انداخت دور و از تو كيسه پولش يك اسكناس صد و بيست زيپويى درآورد. انگشتان دست ريكله را از هم باز كرد و اسكناس را گذاشت كف دست ريكله و گفت: «بيا بابام جان. تو بيشتر انگار نياز دارى. برو دو سه تا زردآلوى تر و تازه بخر جون بگيرى» وقتى گدا رفت يك تاكسى جلوى پاى ريكله ايستاد. تا آمد در عقب را باز كند راننده داد زد: «عمو، كرايه اش هفتاد زيپو كشيده بالا. سوار نشى بگى نمى دونستم» ريكله دستگيره در را رها كرد و پياده راه افتاد. سر راه وارد دفتر وكالت وكيلش شد تا با او درباره پرونده تسخير هسته زردآلوهاى توى انبار توسط يكى از همكارانش صحبت كند. وكيل بعد از كلى بالا و پائين كردن قضيه و سئوال هاى بى ربط گفت: «خب تو كه نرخ من را مى دانى. البته چند درصدى هم اضافه شده. به خاطر بحران اخير. دختر من هم تو اين هيروويرى ويار زردآلو كرده و من بايد براش فراهم كنم اين هم شانس ماست ديگه...» ريكله از جايش بلند شد و گفت: «خبرتان مى كنم آقا» از دفتر وكالت بيرون آمد. جلوى كيوسك مطبوعاتى ايستاد، يكى از روزنامه ها نوشته بود با آغاز بحران زردآلو- اصلى ترين فاكتور غذايى فوتباليست ها- نرخ قرارداد فوتباليست ها افزايش يافت. دختربچه جوانى كنار كيوسك داشت فال مى فروخت. ريكله طبق معمول سه زيپو انداخت توى كاسه دختر و خواست يك فال بكشد كه دختر دست او را گرفت و گفت: «شش زيپو مى شه!» ريكله حتى حوصله نداشت پولش را پس بگيرد. راهش را گرفت و رفت. وقتى رسيد، مغازه پر از مشترى بود. براى اينكه از قبل به مشترى ها اطلاع داده باشد با صداى بلند به شاگردش گفت: «هى پسر، تابلوى قيمت ها را بيار پائين، زردآلو گران شده. بايد نرخ هامان را ببريم بالا» ناگهان دو نفر از مشترى ها از روى صندلى بلند شدند و به هر دو دست ريكله دستبند زدند. يكى شان از اداره كل مبارزه با افزايش بى رويه نرخ ها و مجازات گران فروشان مستتر در لايه هاى زيرين جامعه آمده بود و ديگرى هم از سازمان مبارزه با شايعات و اباحه گرى هاى اقتصادى در ساختار اقتصاد خرد. ريكله تا آمد به خودش بجنبد بحث بين دو مامور براى اينكه كدامشان ريكله را به اتهام اخلال در اقتصاد ماداپارسا بازداشت كند بالا گرفته بودمتن ندارد!
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 13:15  توسط امیرحسین ش  |