تبليغاتX
شعرها و داستان های زیبا...

شعرها و داستان های زیبا...

شعرهای زیبا و داستان های جذاب!!

یه داستان طنز تووپ(حتما بخونش)

يادم هست كه اولين بار چطور با مشت كوبيدى توى صورتم و اگر دقيق تر بگويم توى چانه ام (و همان روز يكى از دندان هايم لق شد و شش ماه بعد ناچار شدم بروم و از ريشه درش بياورم و جايش يكى ديگر بكارم و مخارج تمام اين كارها را از جيب خودم دادم و تو اصلاً خم به ابرويت نياوردى و اصلاً حالى ات نبود كه دندان گذاشتن چقدر هزينه دارد و اصولاً عقلت قد نمى داد به اين چيزها. بگذريم، هر روز دارم اين حرف ها را بهت مى زنم) مشت را كه خوردم و هنوز درد به سراغم نيامده بود، وقتى كه داشتم پرت مى شدم و با كمر مى خوردم به تيزى ديوار يك آن شك كردم كه نكند اين مردى كه به تازگى با هم ازدواج كرده ايم، يك تخته كم دارد و مغزش پاك پاك است و هر روز مى خواهد مشت بزند توى صورت زنش. هنوز كسرى از ثانيه نگذشته بود، همان لحظه كه درد مشت به چانه ام رسيد كه شكم به يقين تبديل شد. خريتى كه كرده بودم مثل روز روشن و شفاف جلوى چشمانم ظاهر شد (البته من اين حرف ها را نمى زنم كه تو را نصيحت كنم يا عقده هايم را بازگو كنم يا فكر كنى كه دارم درد دل مى كنم، آن هم براى تو. روى اين تخت افتاده اى و احتمالاً گوش هايت نمى شنود و اگر هم بشنود نمى فهمى يعنى درك نمى كنى يعنى منظورم اين است كه اساساً توى كله ات فرو نمى رفته اين حرف ها هيچ وقت، حالا هم كه ديگر بدتر) حرف زدن از آن روزها هيچ دردى را دوا نمى كند، فراموش كنيم. ببين، تو بايد توى اين اتاق بمانى. من مى روم به سالن حراج (هر روز دارم همين كار را مى كنم، يادت كه نرفته؟ جورى نگاه مى كنى كه انگار رفتن به حراج كار خيلى عجيبى است) عصاهايت را هم مى گذارم اين جا كه دستت بهشان نرسد. يادت هست كه يك روز پايم شكسته بود و عصا زير بغلم گرفته بودم، از دانشگاه برگشتى؟ به جاى اينكه بچه را (طفل معصوم، بچه هم براى ما نگذاشتى) بغل كنى، آمدى توى آشپزخانه كه چرا اين الدنگ اينقدر ونگ مى زند؟ بى شرف. هنوز هم هستى البته روغن داغ ريخت روى صورتم و دست هايم. بى خيال. من دارم مى روم. ان شاءالله كه وقتى برگشتم ديگر نفست در نيايد (يكى از بهترين لحظه هاى زندگيم همان روزى است كه سم ريختم توى ليوان چايت. چقدر چاى مى خوردى آن زمان؛ ليوانى. حالا كمتر مى خورى، مى دانم چرا؛ سختت است هر ساعت با اين اسباب و لوازم بلند شوى و بروى به دستشويى و برگردى) به هر حال اگر از اين زندگى نكبتى ات خسته شدى مى توانى مثلاً با همين سيم و همين پريز برق خودت را خلاص كنى (كاش آن روز كه برق گرفتت، كارت تمام مى شد. خيلى انسان بودم كه نگهت داشتم؛ همان جا بايد پرتت مى كردم توى سطل آشغال. سالم كه بودى آش دهان سوزى نبودى، فلجت كه ديگر هيچ) خداحافظ (همين مانده بود كه دعا كنم خدا حافظ تو هم باشد). ••• سه طبقه زير زمين. سالن بزرگى به شكل مستطيل كه يك تريبون كنار يكى از عرض هايش گذاشته شده بود و شخصى كه مدير حراج بود، پشت آن مى رفت. او نام آدم هايى را كه بايد حراج مى شدند، از روى فهرستى مى خواند و برنامه را شروع مى كرد. اولين آدم يك دانشمند شيمى بود. همه را ابتدا خوب معرفى مى كردند. از يك ميليون تا شروع شد. سر انجام پس از چهل و پنج دقيقه با دو ميليون و ششصد و هشتاد هزارتا به فروش رسيد. نفر بعدى يك شاعر بود كه به فروش نرفت. بعدى يك سياستمدار بود. او كه خودش فروشنده بود روى صندلى نشست و قيمت پايه را اعلام كرد. يك نفر هم پيدا شد كه او را بخرد اما پشيمان شد و به مدير سالن جريمه داد و از حراج بيرون رفت. نوبت به چهارمى رسيد. مورد فروش روزگارى استاد دانشگاه معتبرى بوده كه متاسفانه به دليل اختلاف نظر با مديران خيلى زود بازنشسته شده. فرزندش را وقتى كه هنوز يك سال داشت در كمال ناباورى از دست داده. در چهل و هفت سالگى به دليل سهل انگارى در سيم كشى ساختمان منزلش دچار برق گرفتگى شده و از گردن به پايين فلج شده. از آن پس زندگى اش را روى صندلى چرخ دار مى گذراند و همسر مهربانش از او نگهدارى مى كند. حراج با قيمت پايه سه هزارتا شروع شد. مدير تا ده شمرد. دوباره تا ده شمرد. چون هر روز در حراج شركت مى كرد سه باره هم تا ده شمرد. نشد. نفر بعدى. او يك...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 12:51  توسط امیرحسین ش  | 

عنوان ندارد!!

سلام... نمی دونم چی بايد بنويسم...فقط دوست دارم بنويسم. اصلا بذار يه قسمت از يکی از ترانه های سعيد شهروز رو براتون بنويسم: ستاره هنوز بيداری بازم امشب خواب نداری نکنه تو هم مثل من عاشقی چشم انتظاری نکنه تو هم تو شبها خسته از غبار جاده خواب مهتاب رو می بينی که مياد پای پياده... فکر کنم با همين يه قطعه ی کوچيک منظورم رو رسونده باشم. حالا اگه نفهميدی مشكل از من نيست...! فردا بايد برم سر تمرين و بازم... ولش کن. جای اين حرفا اينجا نيست. قربون همتون بره amir!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 12:49  توسط امیرحسین ش  | 

● از ما به مهرباني ياد آريد از حميد مصدق

از ما چنان كه بايد و شايد
كاري نرفته است

اينك كه پاي رفتنمان نيست
بي تاب و بي توان
يعني كه تاب نيست،
توان نيست
هنگام برگذشتنمان نزديك
ديگر زمان ماندنمان نيست
تنها
چشم اميد ما به شما مانده ست
اي سروهاي سبز جوان
اي جنگل بزرگ جوانان سروقد

گفتيم با بطالت پدر از بيم
بيعت نمي كنيم و
نكرديم

اما بر جمع ما چه رفت
كه مفتون شديم و راه
رانديم بر تباه

ديديم
اينجا نه رستگاري
كه هول زار تباهي بود
پايان سر به راهي

آري، دريغ، عقربه ي ساعت زمان
راهي به بازگشت ندارد

اينك رسيده ساعت ما،
تنها
چشم اميد ما به شما مانده ست
اي سروهاي سبز جوان
اي جنگل بزرگ جوانان

تا استوارتر به بر آئيد
و همصدا بسرائيد:
« ما سروهاي سبز جوانيم
در چار فصل سال
سرسبز و سرفراز مي مانيم»
چشم اميد ما به شما مانده ست

گر ابرهاي تيره سفر كردند
و نور روشن فردا را ديديد
از ما به مهرباني ياد آريد
از ما كه در تمام شب عمر
در جستجوي نور سحر پرسه مي زديم

در خاطر آرزوي ما را
بسپاريد
از ما به مهرباني
ياد آريد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384ساعت 13:17  توسط امیرحسین ش  | 

شعری زیبا ز من...

من از آسمان سخت نوميدم
اي دوست
نوميد نوميد

ميداني؟
اينجا
نباريده ،‌ديريست ،‌ باران
نتابيده خورشيد

نروييده ديگر نهالي
زمين پوك و خاليست
نه از بوته ي خشك خاري
پناهي
نه بر كشتزاري گواه از شياري
من از آسمان سخت نوميدم
آري

بر اين دشت خاموش
در ياد داري؟
چه گلهاي نازان پاكي
چه آزاد سروي
چه تاكي؟

چه بادي ، كه سرمست
چه بيدي ،‌ كه بيتاب
چه آهوي مستي كه در بيشه ي خواب
چه خوابي

بر اين دشت خاموش ،‌ در ياد دارم
كه مرغان سرود سفر ساز كردند
هوا سخت تاريك و نامهربان شد
تو گفتي كه
فريادي از دشت بر آسمان شد

پس آنگاه ،‌ در ياد دارم
خزان شد
چه گلها كه بر خاك عريان فرو ريخت
چه گلها كه غمناك
برخاك
نه از سرو ديگر نشان ماند
نز تاك ديگر
نه از آسمان شكوهنده ي پاك
ديگر من
از آسمان سخت نوميدم
نوميد نوميدم
اي دوست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384ساعت 13:15  توسط امیرحسین ش  | 

● شبيخون از هوشنگ ابتهاج

برسان باده كه غم روي نمود اي ساقي/
اين شبيخون بلا باز چه بود اي ساقي/
حاليا نقش دل ماست در آئينه ي جام/
تا چه رنگ آورد اين چرخ كبود اي ساقي/
ديدي آن يار كه بستيم صد امّيد در او/
چون به خون دل ما دست گشود اي ساقي/
تيره شد آتش يزداني ما از دم ديو/
گر چه در چشم خود انداخته دود اي ساقي/
تشنه ي خون زمين است فلك، وين مه نو/
كهنه داسي است كه بس كشته درود اي ساقي/
منّتي نيست اگر روز و شبي بيشم داد/
چه ازو كاست و برمن چه فزود اي ساقي/
بس كه شستيم به خوناب جگر جامه ي جان/
نه ازو تار به جا ماند و نه پود اي ساقي/
حق به دست دل من بود كه در معبد عشق/
سر به غير تو نياورد فرود اي ساقي/
اين لب و جام پي گردش مِي ساخته اند/
ورنه بي مي ز لب و جام چه سود اي ساقي/
در فرو بند كه چون سايه درين خلوت غم/
با كسم نيست سر گفت و شنود اي ساقي/

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384ساعت 13:57  توسط امیرحسین ش  | 

آشنايى با رتبه بندى وبلاگ

amir hosein sh اين روزها كمتر وبلاگ نويسى است كه با گوگل و خدمات متنوع آن آشنا نباشد. از وقتى كه گوگل بلاگر را تحت پوشش خود قرار داد فصل تازه اى از فعاليت هاى گوگل اين بار در زمينه وبلاگ نويسى آغاز گشت. همانطور كه پيشتر نيز گفته شد روزانه تعداد زيادى بازديدكننده از موتورهاى جست وجو و بالاخص گوگل وارد وبلاگ شما مى شوند. پس در صورتى كه وبلاگتان را به موتور جست وجوى قدرتمند گوگل معرفى كرده ايد حتماً كاربران زيادى با جست وجوى عباراتى خاص با وبلاگ شما آشنا مى شوند. يكى از ويژگى هاى گوگل اين است كه در هنگام جست وجو به دنبال خواسته كاربر ساختار نتيجه يافته را در وب تحليل كرده و از ميزان پيوندهاى داده شده از سراسر وب جهان گستر به آن صفحه آمارگيرى مى كند و بر مبناى بيشترين نتايج آمارها پرطرفدارترين و كاربرپسندترين نتايج را به كاربر ارائه مى دهد. اين شيوه فهرست نويسى نتايجPageRank نام دارد. در اين ستون قصد داريم شما را با ويژگى Pagerank يا Googlerank آشنا كنيم. ويژگى Pagerank به شما اين امكان را مى دهد تا بدانيد وبلاگ يا سايت تان چه رتبه اى در موتور جست وجوى گوگل دارد. البته در صورتى كه شما آن را به گوگل معرفى كرده باشيد. رتبه بندى هاى گوگل بر مبناى عدد ۱۰ است. يعنى سايتى كه در موتور جست وجوى گوگل بالاترين رتبه را در مقايسه با ديگر سايت ها داشته باشد از رتبه ۱۰ برخوردار مى شود. در حال حاضر فقط خود سايت گوگل و نيز ياهو داراى Pagerank10 هستند. اين رتبه بندى كه توسط روبوت هاى گوگل انجام مى شود و مطابق يك تابع الگوريتمى است كه هر چند وقت يك بار به روز مى شود و رتبه بندى هاى جديد اعلام مى شود. در واقع اين ويژگى به نوعى مرتبط با محبوبيت و اقبال وبلاگ شما نيز است. هر چه رتبه بالاترى كسب كنيد يعنى به عدد ۱۰ نزديك تر باشيد وبلاگ شما در موتور جست وجوى گوگل رتبه بهترى دارد. در واقع ميزان لينك هاى داده شده به آن بيشتر است. در ميان وبلاگ هاى متنوع وبلاگى نيست كه فعلاً رتبه اى بهتر از ۸ را داشته باشد. در ميان وبلاگ هاى فارسى نيز فعلاً اين رتبه از عدد شش يا هفت تجاوز نكرده است. اما چگونه مى توان به رتبه وبلاگ در گوگل پى برد؟ چگونه مى توان فهميد يك وبلاگ در موتور جست وجوى گوگل حائز چه امتيازى است. سايت http://www.pagerank.net به همين منظور براى كاربران در نظر گرفته شده است. به كمك اين سايت شما مى توانيد با وارد كردن آدرس وبلاگتان رتبه فعلى آن را مشاهده كنيد و حتى به كمك كدهايى كه در اختيارتان قرار مى دهد آن را در قالب وبلاگ خود كپى كنيد تا بازديدكنندگان تان نيز بدانند وبلاگى را كه در حال مطالعه آن هستند داراى چه رتبه اى است؟ براى دانستن رتبه وبلاگتان در صفحه اصلى سايت بر روى PageRank Checker كليك كنيد. در صفحه جديد با وارد كردن آدرس دقيق وبلاگتان و كد تصوير شاهد رتبه سايت تان از عدد صفر الى ۱۰ باشيد. همانطور كه گفته شد هرچه اين ميزان به عدد ۱۰ نزديك تر باشد بيانگر محبوبيت بيشتر وبلاگ شما در گوگل است. اگر تازه شروع به وبلاگ نويسى كرده ايد ممكن است رتبه شما چندان بالا نباشد. در اين صورت نااميد نشويد و منتظر بمانيد تا گوگل پس از مدتى رتبه بندى هاى جديد را اعلام كند. اما اگر خواستيد رتبه وبلاگتان را در خود صفحه اصلى نيز نشان خوانندگان تان دهيد كافى است در قسمت انتهايى سايت و در بخشdisplay pagerank? بر روى عبارت Click here كليك كنيد. اين بار كدى در اختيار شما قرار مى گيرد كه با كپى كردن آن در محل مناسبى از قالب وبلاگتان شاهد رتبه وبلاگ به صورت گرافيكى است. در اين صورت بازديدكنندگان نيز به رتبه وبلاگ شما پى خواهند برد. با كپى كردن كد در قالب، تصويرى مانند تصوير زير در وبلاگتان نمايش داده مى شود: راه ديگرى نيز براى اين كار وجود دارد. به سايت www.rankiran.com مراجعه كنيد و كد مربوط را كه در همان صفحه اصلى سايت قرار دارد همانند مرحله قبل در قالب وبلاگتان كپى كنيد. به اين ترتيب شما رتبه وبلاگتان را به بازديدكنندگان تان نيز اعلام مى كنيد. هم زمان با به روز شدن رتبه بندى ها اگر رتبه وبلاگ شما نيز در اين مدت افزايش يافته باشد، اين تصوير نمايشگر نيز به طور خودكار رتبه جديد شما را اعلام خواهد كرد و نيازى به تغيير آن نيست. به هر حال اين امكان گوگل بسيارى از وبلاگ نويسان را به تكاپو براى دستيابى به رتبه بهتر و ربودن گوى سبقت از رقيبان واداشته است. اكثر آنها با نمايش رتبه خود در وبلاگ به بازديدكنندگان ميزان استقبال از وبلاگ و درجه آن را در نزد گوگل اعلام مى دارند. اكنون شما نيز با خواندن اين مقاله و آشنايى با اين نوع خدمات جالب قادر به اين كار خواهيد بود
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1384ساعت 16:24  توسط امیرحسین ش  | 

به جرم جوانی (نوشته ای از دوست خوبم بزرگمهرشرف الدین)مجله 40 چراغ

چرا؟ به جرم جواني!
بزرگمهر شرف‌الدين bozorgmehr@40cheragh.com

كدام يك از ماست كه براي جدي گرفته شدن در جمعي غريبه، سعي نكرده سن خود را پنهان كند يا براي دوست شدن با كسي ديگر، خودش را بزرگ‌تر نشان نداده است؟ آن چه من را مي‌ترساند شتاب عجيبي است كه ما براي بزرگ شدن داريم. هر جا مي‌روي هميشه آدم‌هايي هستند كه از تو بزرگ‌ترند واز تو جدي‌تر گرفته مي‌شوند. در دلت مي‌گويي من هم روزي سي‌ساله خواهم شد. بعد نگاهي به لباس پوشيدنت مي‌كني؛ با اين كفش سفيد پر از كپسول هوا معلوم است كسي جدي نگيردت، يا اين گردنبندي كه به گردن انداخته‌اي، يا رنگ تي‌شرتي كه پوشيده‌اي. آن وقت است كه احساس مي‌كني طرز حرف زدنت و كلمه‌هايي كه به كار مي‌بري، حساسيت همه را بر مي‌انگيزد. من، خوشبختانه به خاطر اسم طولاني‌ام، اين شانس را داشته‌ام كه بزرگ‌تر از خودم انگاشته شوم. در غرفه چلچراغ در نمايشگاه دو دختر مي‌پرسند: «شما بزرگمهر هستيد؟» سرم را به نشانه تأييد تكان مي‌دهم. كاملاً معلوم است كه جا خورده‌اند و كمي هم توي ذوق‌شان خورده! شكسته و بسته مي‌گويند «ما فكر مي‌كرديم شما يك مرد بزرگ باشيد...» حرفشان را ادامه مي‌دهم: «... با موهاي بلند سفيد و ريش انبوه» سر تكان مي‌دهند. «سن گرايي» يا Ageism يك پديده كاملاً ناخودآگاه است، از اين رو صحبت كردن درباره آن يا مقابله با آن بسيار دشوار است. جامعه ما بدون شك در اين برهه زماني – پيش از آن را نمي‌دانم – از بحران سن گرايي رنج مي‌برد و نيروي انساني بسياري را به خاطر تبعيض‌هاي سني ناديده مي‌انگارد. منظور من از سن‌گرايي، گفتار، عمل يا باوري است كه باعث مي‌شود يك نفر تنها به خاطر سنش از ديگران كمتر انگاشته شود. سن‌گرايي پديده پنهاني است. شايد آن دو دختر جوان هيچ گاه ندانند كه به تبعيض سني باور دارند. كدام از ما جمله‌هايي نظير اين را بارها و بارها نشنيده‌ايم: «تو خيلي بيشتر از سنت مي‌فهمي!»، «كي مي‌خواهي بزرگ شوي»، «آه، ولشان كن، عشق اولشان است»، «مقتضي سنش است، مي‌گذرد.»، «تا وقتي در خانه من زندگي مي‌كني، كاري را مي‌كني كه من مي‌گويم.»، «ما اين موها را توي آسيا سفيد نكرده‌ايم.» يا «ما چند تا پيراهن بيشتر از تو پاره كرده‌ايم.» جمله‌هاي ساده‌اي نظير اين به خوبي نشان مي‌دهند چگونه جمعيت جوان ما، هيچ گاه جدي گرفته نمي‌شوند. سن گرايي يا Ageism حتي يك «ايسم» مانند راسيسم يا سكسيسم هم نيست، چرا كه تحقير يك نژاد يا يك جنسيت امري هميشگي است و از آن گريزي نيست، اما در سن‌گرايي يك نفر بايد فقط كمي صبر كند تا از همه تحقيرها و كوچك انگاشته شدن‌ها نجات يابد. اين همان شتاب عجيبي است كه ما براي بزرگ شدن داريم. در سن‌گرايي دو گروه سني هستند كه بيشترين تبعيض‌هاي سني را تحمل مي‌كنند: پيران و جوانان. در اين مقاله سعي كرده‌ام نشان دهم بحران اول (تبعيض عليه پيران) چگونه گريبانگير جوامع جهان اول به خصوص اروپا شده و بحران دوم (تبعيض عليه جوانان) چگونه كشورهاي آسيايي به خصوص ايران را فلج كرده است.

چند روز پيش داشتم به آگهي‌هاي تلويزيوني فكر مي‌كردم. در يك حساب سرانگشتي ديدم شخصيت اول 90 درصد تبليغات اروپايي و آمريكايي جوان‌هاي زير 24 سال هستند. اما در ايران قضيه كاملاً برعكس است. انگار توليد كنندگان تيزرهاي تبليغاتي ما به اين نتيجه رسيده‌اند كه شخصيت اول تبليغاتشان بهتر است شخصيتي جا افتاده و پير باشد تا توجه واعتماد مردم را جلب كند. پوشاك ]...[ ترجيح داده در بيلبوردهاي جديد خود، كت و شلوارهايش را تن مرد خوش چهره چهل و پنج ساله‌اي كند، كولر ]...[ يكي از پيرترين هنرپيشه‌هاي ايران را در تبليغ خود گنجانده و بانك ]...[ براي نشان دادن آخرين خدمات بانكي خود از يك پيرمرد عصا به دست استفاده كرده است.
در ميان كارگردانان تيزرهاي تبليغاتي در آمريكا يك شعار رايج است: «هميشه سن شخصيت‌هاي اول تبليغات را پانزده سال كمتر از سن مصرف كنندگان فرض كنيد تا مشتريان با تماشاي شخصيت‌هاي جوان‌تر از خود احساس سرخوشي و نشاط كنند.»
مثلاً لوازم خانگي دوو در تبليغ جديد خود از دختر و پسر بيست ساله‌اي استفاده كرده كه مقابل وسايل بالا و پايين مي‌پرند و با ضرباهنگ مايكروفر و ماشين لباس‌شويي و يخچال مي‌رقصند. اما مي‌شود حدس زد كه مصرف كنندگان اصلي لوازم منزل زنان و مردان سي و پنج ساله هستند. اما در ايران قضيه كاملاً برعكس است. سن شخصيت اول معمولاً پانزده تا بيست سال بيشتر از مصرف كنندگان حقيقي انگاشته مي‌شود تا نشان دهد «آدم‌هاي جهانديده و معتمد» هم اين كالا را تأييد مي‌كنند. اين فرمول را مي‌توانيد به تبليغات ديگر هم تعميم دهيد. مثلاً گوشي موبايل ]...[ در تبليغ جديد خود مرد حدوداً سي و پنج ساله‌اي را نشان مي‌دهد كه روي مبل نشستهو ريش انبوهي دارد. اين در حالي است كه تبليغ همين گوشي كه در شبكه‌هاي ماهواره‌اي پخش مي‌شود چهره جوان خوش چهره‌اي است كه شايد بيست سال هم بيشتر ندارد و معلوم است همين چند دقيقه پيش از زير تيغ اصلاح بيرون آمده.

تغيير ناگهاني جدول جمعيتي ايران و اروپا باعث شده بحران تبعيض سني، رفتارهاي اجتماعي اين كشورها را اندكي مختل كند. در اروپا به علت توفيق علم پزشكي و افزايش طول عمر، جمعيت پير شد و در ايران، به علت عدم توفيق راهكارهاي كنترل جمعيت، جوانان اكثريت مطلق جمعيت را به دست آوردند. فرهنگ‌هاي سنتي ما هنوز نتوانسته‌اند با اين تغيير ناگهاني كنار بيايند. پيرمردها هنوز چروكيده، حواس پرت، دست و پا چلفتي، فقير، چاق و منفعل فرض مي‌شوند كه جز نشستن روي صندلي‌هاي راكي كار ديگري نمي‌توانند بكنند و جوان‌ها، گروه پرخاشجو، عصيانگر و بي‌حوصله‌اي كه هميشه دردسر درست مي‌كنند.
در آماري كه از رمان‌هاي چاپ شده آمريكايي تا قبل از سال 1965 گرفته شد، معلوم گرديد شخصيت‌هاي پير به هيچ وجه در اين داستان‌ها حضور جدي ندارند. چهره كهن‌سالان در تلويزيون و تبليغات و فيلم‌هاي هاليوودي، هنوز كمي منفي است. اما در ايران قضيه به طرز جالبي كاملاً برعكس است. رمان نويس‌هاي ما هنوز ترجيح مي‌دهند با ماليخولياي شخصيت‌هاي پير يا حداقل جاافتاده بازي كنند. تصوير جوان‌ها در برنامه‌هاي تلويزيوني و سينمايي ما بيشتر چهره‌اي منفي است كه ريش سفيدها، هميشه دلسوزانه آنها را اصلاح مي‌كنند.
اين تفاوت در همه ابعاد زندگي ما جاري است: مثلاً جامعه آمريكا داشتن رابطه رمانتيك با پيرمردها يا پيرزن‌ها را غيراخلاقي مي‌داند اما در كشور ما چنين روابطي كاملاً مشروع و مطابق هنجار هستند و عشق‌هاي جوانانه تابو به حساب مي‌آيند.
در سال گذشته، 175 فيلمنامه‌نويس هاليوودي شكايتي را به دادگاه ارائه دادند كه در آن سينماي هاليوود را به تبعيض سني متهم كرده بودند. مطابق اين شكايت‌نامه، هاليوود متهم شده بود كه نويسندگان بالاي چهل سال را استخدام نمي‌كند. اما در سينماي ما آدمي كمتر از چهل سال نمي‌شناسم كه مشغول نويسندگي يا كارگرداني باشد. داوران جشنواره‌هاي ما يكي از يكي پيرتر هستند و حاضر نيستند با موج‌هاي جديد هنر جوان ما كنار بيايند. انديشه پير چنان بر هنر و فرهنگ ما خيمه انداخته كه هر توليد آوانگاردي محكوم مي‌شود يا هيچ انگاشته مي‌شود. هر جا مي‌روي، سر و كله آدم‌هايي پيدا مي‌شود كه مي‌گويند: «گوش كن بچه، من 25 سال است كه در اين كار هستم و چيزهايي مي‌دانم كه تو نمي‌داني.»
در آمريكا بسياري از هنرپيشه‌ها، موسيقي‌دان‌ها، نوازندگان،‌ برنامه‌نويس‌ها، نويسندگان و مهندسان الكترونيك گلايه دارند كه نمي‌توانند با مهارت‌هاي بالاي خود كاري پيدا كنند و جوان‌ها به آنها اجازه هنرنمايي نمي‌دهند، اما در كشور ما جواني كه تحصيلات دانشگاهي داشته باشد به سختي بتواند جاي پيرمردي خواب آلود را كه سال‌هاست از تكنولوژي حرفه‌اش عقب مانده، بگيرد و مشغول كار شود.
فكر نمي‌كنم اشاره به سياست پير ما براي هيچ كس تازگي داشته باشد. ما در كشوري زندگي مي‌كنيم كه ميانگين سني سران حكومتي و مسئولان دولتي‌اش 50 سال يا بالاتر است. در كشوري كه در ميان كانديداهاي رياست جمهوري‌اش هيچ چهره جواني به چشم نمي‌خورد به دو دليل: دولت صلاحيت كانديداهاي جوان را تأييد نمي‌كند و مردم، تمايلي به رأي دادن به چهره‌هاي جوان ندارند.
انسان اروپايي با خود مي‌گويد: «آرزو مي‌كنم قبل از آن كه پير شوم، بميرم.» ما مي‌گوييم: «آرزو مي‌كنم هر چه زودتر بزرگ شوم.»

اما چه شد كه پيراني كه در كتاب مقدس ستوده شده بودند (آيا خرد نزد سالمندان نيست؟ آيا زندگي طولاني خردمندي نمي‌آورد 12:12) و در جامعه آمريكايي براي خود ارج و قربي داشتند، ناگهان اين گونه از اعتبار افتادند؟ در جامعه پيش صنعتي آمريكا و در اقتصاد كشاورزي، احترام پيران امري ناگزير بود. پيران، صاحب زمين و سرمايه بودند و پدر خانواده، تصميم‌گيرنده اصلي همه عرصه‌ها بود. در چنين جامعه‌اي تملك حرف اول را مي‌زد و كاملاً طبيعي بود پيران، ثروتمندتر از جوانان باشند. مي‌گويند در قرن هجدهم و نوزدهم، رهبران سياسي آمريكا براي اين كه رأي جمع كنند، به ريش‌هايشان پودر سفيد مي‌زدند و كلاه‌گيس روشن بر سر مي‌گذاشتند. اما در جامعه صنعتي قرن بيستم، هنگامي كه اقتصاد زمين‌داري و بقاياي بورژوازي از بين رفت،‌ پيران هم از اعتبار افتادند. ديگر پسران مجبور نبودند حرفه پدرانشان را دنبال كنند و راه ثروتمند شدن، ديگر لزوماً كاركردن روي زمين اجدادي نبود.
اما اقتصاد ايران با همه تحولاتي كه پشت سر گذاشته، هنوز در مرحله زمين‌داري و تملك محوري مانده است. جوانان ما هنوز براي اين كه اعتباري به دست بياورند مجبورند راه پدرانشان را طيكنند و تا حد ممكن خودشان را پيرتر نشان دهند. جوانان ايراني، پودر به موهايشان نمي‌زنند اما به تدريج فهميده‌اند اعتبار و احترام را بايد با «تملك» به دست آورند. اصرار جوان ايراني براي داشتن يك ماشين يا يك خط موبايل، صرفاً يك تفريح جوانانه نيست،‌ ما هنوز در جامعه‌اي زندگي مي‌كنيم كه ثروتي كه با خود اين سو و آن سو مي‌بري، معيار سنجش اعتبار توست. جوان‌هاي ما به تدريج ياد مي‌گيرند در محيط‌هاي اقتصادي و جمع‌هاي جدي‌تر، تكيه كلام‌هاي رايجشان را كنار بگذارند و از پوشيدن لباس‌هاي جيغ و كفش‌هاي جلوباز اجتناب كنند. يكي از دوستانم مي‌گفت سال‌ها تلاش كرده تا در بازار به جاي «مهندس» به او «حاج آقا» بگويند!
شكي نيست كه تبعيض سني در پنهان‌ترين لايه‌هاي ذهني جامعه ما نفوذ كرده است. آدم‌ها هميشه به جوان‌ها با ديد مشكوك نگاه مي‌كنند (مخصوصاً وقتي جوان‌ها با هم هستند)، انگار قرار است آنها به زودي دردسري ايجاد كنند. محافظان سوپرماركت‌ها با ديدن خيل جوان‌هايي كه وارد مغازه مي‌شوند، حالت آماده باش به خود مي‌گيرند و نمي‌گذارند كوچك‌ترين حركات آنها از نظرشان پنهان بماند.
بارها ديده‌ام در بازرسي‌هاي شبانه، ماشين‌هايي كه جوان‌ها در آن هستند كنار زده مي‌شوند و صندوق‌هايشان به دقت تفتيش مي‌شود، اما ماشين‌هايي كه ريش سفيدها در آن هستند با يك تكان‌ دست رد مي‌شوند. ممكن است با خود بگوييد اين صحنه خيلي طبيعي است و اگر غير اين بود، عجيب به نظر مي‌رسيد. من هم البته حرفي جز اين ندارم. تبعيض‌هاي سني براي ما تبديل به يك عادت شده است. ما به جواني متهم‌ هستيم و اين اتهام جز با گذر زمان رفع نمي‌شود.

مي‌خواهم جسارت بيشتري به خرج دهم و ادعا كنم ترس از جوانان ايراني در جامعه ما تبديل به يك بيماري يا حتي فوبيا شده است. در روان‌شناسي اصطلاحي وجود دارد به نام «ephebophobia» كه فوبياي ترس از جوانان است. مبتلايان به اين بيماري از صحبت كردن با جوانان مي‌ترسند، از بودن در كنار آنها وحشت دارند و نگرانند كسي آنها را با جوان‌ها ببيند. اين فوبيا در لايه‌هاي اجتماعي تبديل به «ترس از حضور جوان‌ها در فعاليت‌هاي حساس مدني» مي‌شود، ترس از اين كه جوان‌ها كنترل جامعه را به دست گيرند. بارها با خودم فكر كرده‌ام جامعه ايراني بدون شك اسير اين فوبياست وگرنه هيچ دليلي نداشت شصت درصد جمعيت ما، هيچ انگاشته شود و اجازه حضور در عرصه‌هاي سرنوشت‌ساز سياسي، هنري، اقتصادي و يا حتي علمي را نداشته باشد.
نوجواناني كه موسيقي راك يا متال گوش مي‌دهند، نپخته انگاشته مي‌شوند يا چون به زبان عاميانه حرف مي‌زنند، گمان مي‌شود بهره كمي از دانش دارند. اين فوبياي بخش بزرگسال جامعه ما نيست. جوانان مدعي علم و فرهنگ هم مي‌كوشند تا حد ممكن از جمع‌ها و مجموعه‌هاي جوانانه فاصله بگيرند. مثل پدرهايشان لباس بپوشند و مثل پدربزرگ‌هايشان صحبت كنند. در ذهن جوان ايراني اين انگاره خدشه‌ناپذير حك شده است كه اگر مي‌خواهي معتبر جلوه‌كني يا اگر مي‌خواهي تو را صاحب‌ انديشه بدانند، بهتر است هر چه زودتر شبيه پيرمردها شوي. جوان‌هايي را ديده‌ام كه با سرفه‌هاي عامدانه سعي مي‌كنند كهنسال و دردمند و جهان ديده جلوه كنند يا با راه رفتن سنگين و آرام و گاه لنگان، نشان دهند هيچ سنخيتي با جوان‌هاي ديگر ندارند.
مي‌گويند تبعيض سني عليه پيران از تبعيض عليه جوانان خطرناك‌تر است، چرا كه جوانان چند سالي صبر مي‌كنند و تحقيرها به پايان مي‌رسد، اما پيران تنها راه رهايي خود را مرگ مي‌دانند. من اما با چنين انگاشتي موافق نيستم. فكر مي‌كنم جامعه‌اي كه نيروي جوان خود را به خاطر سن‌گرايي كنار مي‌نهد، بحران زده‌تر از جامعه‌اي است كه از نيروي با تجربه پيرانش استفاده نمي‌كند. جامعه‌اي كه بر جمعيت جوانش سرپوش مي‌گذارد و مي‌كوشد آنها را تا آنجا كه ممكن است از نظرها پنهان كند، در را به روي خلاقيت، نوآوري، موج‌سازي، هيجان و بلندطلبي مي‌بندد. چنين جامعه‌اي لنگان لنگان، صبور، سنگين، سرگردان، با سرفه‌هاي پياپي و انديشه‌اي خردمند به رفتن ادامه مي‌دهد. هيچ تحويل بنيادين را تجربه نمي‌كند و آسوده خاطر سال‌هاي سال بر جاده‌اي كهن گام مي‌زند. كار اشتباهي از او سر نمي‌زند، چون كاري نمي‌كند و جلوي اشتباهات ديگران را مي‌گيرد، چون نمي‌گذارد ديگران هم كاري كنند. چنين جامعه‌اي، ذهن جوان را پير مي‌كند و رخوت و ايستايي را بر حسرت و پويايي برتري مي‌دهد. نمي‌دانم سرانجام چنين جامعه‌اي به كجا خواهد انجاميد اما خوب مي‌دانم زيستن جوانان در چنين فضايي چقدر دشوار است

www.40cheragh.com

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1384ساعت 16:21  توسط امیرحسین ش  | 

گفت و گو با مادر سيدمحمد خاتمى (منبع روزنامه ایران)

گفت و گو با مادر سيدمحمد خاتمى رياست جمهورى ، پسرم رااز من دورنكرد مى گويند دعاى خير مادران كه بدرقه راه فرزندان مى شود، از هر نيرويى بالاتر است و به هر فرزندى كه از آن برخوردار شود، از كودكى تا آستانه مرگ قدرتى فراتر از خواست بزرگترين سدهاى موجود بر سر راه آن فرزند مى بخشد. چه آن فرزند، آدمى گمنام باشد، چه «سيدمحمد خاتمى» مظلوم ترين رئيس جمهور ايران كه با پشتوانه اى از 42 ميليون رأى بايد در طول هشت سال صدارت خود، با قدرتى بسيار بيش از آنچه مى ديديم، به راه خود ادامه داد تا به آرمان هايش جامه عمل مى پوشاند گرچه همواره آماج تيرهاى انتقادهاى بدخواهان و كارشكنان «اصلاحات» بود. اكنون او به روزهاى پايانى رياست جمهورى خود نزديك مى شود و براى ما چيزى تا روز خداحافظى با «رئيس جمهور محبوب» نمانده است. اما به راستى «شير آهن كوه» مرد ايران اين همه محبوبيت، اين همه پايمردى و اين همه آزادگى را از كجا به ارمغان گرفته است؟ مى خواهيم از مردى كه هشت سال عاشقانه حمايت اش كرديم، با او خون دل خورديم، اما نتوانستيم همانند او استخوان آزاردهنده سكوت را در گلوى خود تحمل كنيم و بارها فرياد زديم و بافك هايى كه از غضب بر هم فشرده مى شد، غريديم، بيشتر بدانيم. اين خصلت آدميزاد است كه مى خواهد هنگام خداحافظى با هر آنچه دوست دارد، خوب نگاهش كند، با تمام وجود درك اش كند و بعد چشم ها را ببندد تا آن عزيز با تمام جزئيات در ذهن اش جاى گيرد. خاتمى عزيز، سيد سبزپوش، مردى كه نه تنها آرا كه قلب هايمان را فتح كرده بود از كسوت رياست جمهورى خارج مى شود. او را دوست داشتيم و هنوز هم و پس از اين نيز حتماً... اما او كه بود و چرا محبوب شد؟ به اين بهانه به سراغ خانم سكينه ضيايى، مادر ارجمند، متين و صبور سيدمحمد خاتمى رفتيم. زنى بلندقامت كه در 84 سالگى هنوز چون كوه استوار است و به سان نسيم، آرام. در تمام صحبت هايمان با او در مى يابيم خاتمى عزيز تبسم هايش را از مادر به ارث برده است. او در تمام صحبت هايمان حتى يك لحظه را بدون تبسم سر نكرد. خانم ضيايى در 15 سالگى با مرحوم آيت الله سيدروح الله خاتمى ازدواج كرد. حاصل اين ازدواج هفت فرزند است: فاطمه، خديجه، محمد، مريم، على، محمدرضا و زهرا. او و همسرش به توصيه پيامبر عمل كردند و نام نخستين پسر خود را محمد نهادند و اولين دخترشان را فاطمه ناميدند. فرزندان همگى براى مادر عزيزند اما براى ما كه اين روزها واژه خداحافظى تمام ذهن و روحمان را پر كرده و هر گاه و بيگاه بى آنكه بخواهيم با پشت دست هاى خود به چشمانمان مى كشيم، «محمد» چيز ديگرى است. مى خواهيم از كودكى هاى اين «بزرگمرد» بدانيم. مادر با برق چشمانى كه خاص مادرانى است كه روزهاى كودكى فرزند برومند و ايام جوانى خود را به ياد مى آورند، مى گويد: وقتى محمد، پس از فاطمه و خديجه به دنيا آمد، بسيار خوشحال شدم. اولين پسرم متولد شده بود. «كودكى او با شيطنت، هوشمند و استعداد فراوان همراه بود. تنها چهار، پنج سال داشت كه آيت الله خاتمى با توجه به هوش و فراست محمد، او را به مكتب خانه فرستاد و او پس از آموزش هاى مقدماتى شروع به فراگيرى قرآن كرد. در سال هاى كودكى محمد، به خاطر گرفتارى هاى آيت الله خاتمى كه به تعليم و درس و آموزش و فعاليت دينى مشغول بودند، من، بيش از هر كسى پناه محمد بودم و او انس و الفتى خاص با من داشت. طورى كه هنوز هم رشته اين انس و الفت با وجود دغدغه هاى فراوان محمد كمرنگ نشده و بر دوام و قرار خود باقى است. «رياست جمهورى» نتوانست محمد را از من دور كند. او هميشه از زمان كودكى اش تاكنون به من لطف داشته است... وقتى نوجوان بود، مرتب سعى مى كرد با كارهايى هر چند كوچك به من و پدرش كمك كند. او تا پيش از ازدواج خود و تا زمانى كه در خانه بود، هر روز از آب انبار آب مى آورد، نان مى گرفت، خريد مى كرد، به بازار مى رفت و... اما تا بچه بود، شيطنت هاى زيادى داشت... پرشور و شر بود. اما ما كه معتقد بوديم فرزندانمان بايد آزادانه زندگى كنند و تربيت شوند تا آزاده خو بارآيند و آزادگى را به ديگران بياموزند، مانع شيطنت هاى او نمى شديم و اجازه مى داديم آزاد باشد.» دنياى كودكى همه آدم هاى دنيا شيرين است. ايامى كه آرام آرام، در خلال بازى هاى كودكانه مى گذرد و مثل باران بهارى به بذر هايى كه در دل نهاد هر آدمى پنهان است، زندگى مى بخشد. نوجوانى هر كس آيينه كودكى اوست. هر آنچه پدر و مادر در كودكى فرزند خود، درون او كاشته اند، در نوجوانى بار مى دهد. از خانم ضيايى مى خواهيم برايمان از نوجوانى خاتمى سخن گويد: «تمامى نوجوانى محمد به مطالعه، ورزش و عشق به پدر و مادر و خانواده گذشت. او بسيار مهربان بود و بيش از همه به مادربزرگ پدرى اش علاقه داشت. مهربانى را از هيچ كس دريغ نمى كرد. حتى خوب به ياد دارم، يك گربه خانگى داشتيم كه پس از زايمان مريض شد. محمد دلسوزانه از بچه گربه ها مراقبت و نگهدارى مى كرد. حتى يادم هست با قطره چكان به آنها شير مى داد تا بزرگ شوند. محمد بسيار صبور، صميمى، صادق و خويشتندار بود. هرگز از هيچ كس گلايه نمى كرد. با كسى شكوه و گلايه و حتى درد دل نداشت. اما ارتباطات او با دوستان و آشنايان كاملاً شفاف بود. هرگز دروغ نمى گفت و همه روابط او با اطرافيان با اطلاع ما صورت مى گرفت و از همه كارهاى او خبر داشتيم. محمد من به تميزى و نظافت اهميت فراوان مى داد. نيازهاى شخصى اش را خود برآورده مى كرد. بسيار تميز بود، لباس هايش را خود مى شست و حتى گاهى جورابش را كه پاره شده بود، با دستان خود مى دوخت تا من به زحمت نيفتم. در اين ايام ورزش را هم خيلى دوست داشت. بويژه به وزنه بردارى، زيبايى اندام، فوتبال و دوچرخه سوارى علاقه نشان مى داد.»از خانم ضيايى مى خواهيم از تحصيلات سيدمحمد بگويد، مردى كه در تمام هشت سال رياست جمهورى اش، براى بيان عقايد و ديدگاه هاى خود، فخيم ترين كلمات را به كار مى گرفت و زبان هر اديبى را به تحسين مى گشود. استوارى او در كلام، سياستمداران جهان را به فروتنى در برابرش وامى داشت. مادر باز هم با اشاره به هوش و استعداد فراوان نوجوان ديروزش مى گويد: «سال دوم دبيرستان بود كه به حوزه علميه اردكان كه تحت مديريت پدرش، آيت الله خاتمى اداره مى شد، رفت و شروع به آموختن دروس حوزوى كرد. تا سال 1339 كه عرصه اى بزرگتر را طلبيد و راهى قم شد تا در حوزه علميه اين شهر تحصيل كند. در قم همزمان با تحصيل در حوزه، ديپلم خود را در رشته علوم طبيعى (تجربى) گرفت. البته تحصيل او در حوزه اولويت اول انتخاب او نبود و بيشتر با تشويق پدر به حوزه رفت و به همين دليل نيز در كنار حوزه، دروس دبيرستان را آموخت و ديپلم گرفت و حتى در كنكور سراسرى آن زمان نيز در رشته حقوق دانشگاه تهران پذيرفته شد. اما از آنجا كه ديگر به لباس روحانيت ملبس شده بود، تحصيل علوم دينى را اولويت اول خود قرار داد و از تحصيل در رشته حقوق دانشگاه تهران چشم پوشيد. اما عشق به تحصيلات دانشگاهى سرانجام او را به سمت انتخاب رشته فلسفه در دانشگاه اصفهان كشيد. اما قبولى در دانشگاه، فترتى در تحصيلات حوزوى او ايجاد نكرد و محمد به لحاظ حفظ ارتباط با ماهيت تحصيل او با علوم دينى و حضور در متن حوزه، در اصفهان مقيم حوزه علميه اين شهر شد و روز به روز پيشرفت بيشترى كرد تا جايى كه به درجه اجتهاد هم رسيد. جالب آنكه پس از فارغ التحصيلى از دانشگاه اصفهان به دليل داشتن همين شرايط اجتهاد مى توانست از خدمت معاف شود، اما به دليل فعاليت هاى سياسى در دانشگاه به اجبار به خدمت سربازى رفت. او كه عاشق تحصيل بود، از همين فرصت نيز استفاده كرد و همزمان با گذراندن خدمت سربازى به تحصيل در كارشناسى ارشد علوم تربيتى دانشگاه تهران پرداخت. تا اينكه بالاخره سربازى اش تمام شد و بعد از آن به حوزه علميه قم بازگشت. بعد از اينكه به قم بازگشت، در فاصله سال هاى 51 تا 56 تحصيل خارج فقه و اصول را نزد اساتيدومراجع ونيزازجمله شهيد مطهرى ادامه داد. از ديگر اساتيد او در اين زمان آيات محترم مرتضى حائرى يزدى(قده)، وحيد خراسانى وسيدموسى شبيرى زنجانى بودند. در طول اين سال ها او هر سال ماه مبارك رمضان به اردكان مى آمد و به جوانان پرشور و دانشجويان دوستدار دين در قالب دوره هاى آموزشى به تبليغ دين و مباحث سياسى ومذهبى مى پرداخت . در همين ايام نيز بود كه با همسرش خانم زهره صادقى درقم ازدواج كرد. اوازخاندان بزرگ صدرو زنى نجيب و اصيل است كه در تمام اين سال ها يار و همراه سيدمحمد بوده و نقش مهمى در توفيقات او داشته است. در مقابل رابطه سيدمحمد نيز با او و فرزندانش بسيار صميمى و خوب است.محمد بعد از فراگيرى خارج فقه و اصول سال 1356 به درخواست شهيد بزرگوار آيت الله بهشتى عازم مركز اسلامى هامبورگ شد.»هر پدرى به پسرش كه راه مى افتد، پا مى گيرد، مى بالد و نام او را زنده نگه مى دارد، نگاه مى كند و براى او آرزوى روزى را دارد كه سالم، مستقل و جوانمرد به حيات خود ادامه دهد. از خانم ضيايى مى خواهيم از رابطه محمد با پدرش بگويد: «آيت الله خاتمى در تربيت فرزندان آزادى و روشن بينى را مورد توجه قرار مى دادند و به همين لحاظ رابطه آنها بسيار عاطفى و صميمانه بود و در كنار آن تبادل نظرى و فكرى هم داشتند و مرتب كتاب مبادله مى كردند. مرحوم آيت الله خاتمى در صرف وجوهات و سهم امام(ع) بسيار سخت گير و دقيق بود. اما وقتى محمد راباقابليتهايش براى تحصيل به قم فرستاد، به او گفت: «تا زمانى كه در اين راه (تحصيل علوم دينى) تلاش كنى من همه مخارج زندگيت راتأمين مى كنم .او مردى روحانى، روشنفكر و متدين بود و با ساير حوزه هاى علميه تبادل فكرى و علمى داشت. آن دو (سيد محمد و پدرش) همواره سعى در برطرف كردن مشكلات مردم داشتند، گاه كه براى برخى طلاب گرفتارى هاى سياسى پيش مى آمد و يا براى انجام پژوهشهاى خاص درگير مسائل مالى مى شدند، سيد محمد از طريق كمكهاى مالى پدرش كارهاى آنان را سامان مى داد. پس از انقلاب كه آيت الله خاتمى امام جمعه اردكان بودندو بعد از شهادت آيت الله صدوقى نيز كه ايشان امام جمعه يزد شد و سيد محمد نماينده مجلس اول و بعد وزير ارشاد بودند، پدر و پسر به رابطه فكرى تنگاتنگى با يكديگر ادامه دادند و همچنان به تبادل افكار مى پرداختند. سيد محمد هر بار كه از قم و يا تهران به اردكان و يزد و نزد پدرش مى آمد، آخرين اخبار و تحليلهاى سياسى، كتب منتشره و... را در اختيار پدرش قرار مى داد. آيت الله خاتمى با آنكه اصلاً مال و مكنتى از خود به جاى نگذاشت، پس از مرگ وصيت كرد ثلث دارايى اش در اختيار سيد محمد قرار گيرد تا با نظر او هزينه شود كه همين نشاندهنده نزديكى فكرى پدر و پسر دارد.» پسر نور چشم مادر است و خانم ضيايى مدام از محبتهاى سيد محمد نسبت به خود سخن مى گويد. از او مى پرسيم پس از اينكه سال 1376 بيست و دو ميليون نفر با رأى قاطع خود سيد محمد را برگزيدند و او را شايسته رياست جمهورى ايران دانستند، زندگى شما چه تغييرى كرد؟ «مسؤوليتم سنگين تر شد. بسيارى ازمردم نامه ها و پيغامهاى خود را به من مى رساندند و من نيز سعى مى كردم آنها را به دست ايشان و دفترشان برسانم و البته محمد هميشه سعى مى كرد به تمام آنها رسيدگى كند، اما در تمام اين هشت سال هرگز بين خود و ديگران تفاوتى نديدم. در سفر زيارتى به مكه معظمه در هتلى كه زائران ايرانى بودند، ساكن بودم و بسيارى از مردم از اينكه مى ديدند مادر رئيس جمهوربه صورت عادى در كنار آنها است، تعجب مى كردند و يا روزى در يكى از سفرهاى زيارتى به مشهد مقدس، وقتى قصد داشتم در رواق دارالسياده حرم مطهر امام رضا (ع) نماز جعفر طيار بخوانم، از خانمى كه در پهلوى من نشسته بود خواستم تا كمى جابه جا شود تا به دليل درد پايم بتوانم در آرامش نمازم را بخوانم، همين مسأله باعث شد كمى با هم حرف بزنيم. او پرسيد: اهل كجاييد؟ گفتم: اردكان. پرسيد: آقاى خاتمى را مى شناسيد. خنديدم و گفتم بله. وقتى فهميد مادر محمد هستم، خيلى تعجب كرد. در اين هشت سال هر وقت ابراز احساسات مردم را نسبت به محمد مى ديدم، خوشحال مى شدم و خدا را شكر مى كردم كه صاحب چنين فرزندى هستم. از وقتى محمد رئيس جمهور شده، هر شب براى او سوره انعام را مى خوانم و مرتب براى او دعا مى كنم كه رياست جمهورى اش به سلامت و خوبى تمام شود. من معمولاً روزنامه ها را مى خواندم و اخبار كشور را تعقيب مى كنم. البته اخيراً به خاطر خونريزى چشم، روزنامه را به سختى مى خوانم، اما هر بار كه احساس مى كردم محمد ناراحت است و يا بحرانى پيش مى آمد، نذر مى كردم كه مشكلات برطرف شود.الآن هم خوشحالم كه رياست جمهورى او با آبرو و عزت به پايان مى رسد. به هرحال مسؤوليت سنگين سياسى، شرعى و مشكلات پيچيده مملكت از دوش او برداشته مى شود. دلم مى خواهد تاريخ از سيد محمد خاتمى به نيكى ياد كند.» در پايان از مادر رئيس جمهور محبوب مى پرسيم: دوست داريد پسرتان باز هم رئيس جمهور شود؟ قاطعانه مى گويد: نه! از لحاظ شخصى دوست دارم، مسؤوليت سنگين نداشته باشد. او در تمام اين سالها مرتب از من يك خواسته داشت و مى گفت: دعا كنيد عاقبت به خير شويم... مادر،مرا دعا كنيد. * * * حرفهايمان با شيرزنى كه بوى رئيس جمهور مى دهد و چشمانش يادآور مردى است كه هشت سال از زندگى گفت و به ما اجازه نداد در حضورش از مرگ سخن بگوييم. مردى كه در خلوت خود درد دل هايمان را با او مى گفتيم، گلايه هايمان را با او مى كرديم و به خود اجازه مى داديم مطالباتمان را با فرياد از او بخواهيم ـ كه خود نيز همين انتظاررا از ما داشت ـ تمام شد. با يك دنيا صداقة، خداحافظى مى كنيم و به آينده مى نگريم.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1384ساعت 16:16  توسط امیرحسین ش  | 

شعر زیبایی دیگر...

بيا عاشقي را رعايت كنيم ز ياران عاشق حكايت كنيم از آن ها كه خونين سفر كرده اند سفر بر مدار خطر كرده اند از آن ها كه خورشيد فريادشان دميد از گلوي سحر زادشان غبار تغافل ز جانها زدود هشيواري عشقبازان فزود عزاي كهنسال را عيد كرد شب تيره را غرق خورشيد كرد حكايت كنيم از تباري شگفت كه كوبيد درهم، حصاري شگفت از آن ها كه پيمانه «لا» زدند دل عاشقي را به دريا زدند ببين خانقاه شهيدان عشق صف عارفان غزلخوان عشق چه جانانه چرخ جنون مي زنند دف عشق با دست خون مي زنند سر عارفان سرفشان ديدشان كه از خون دل خرقه بخشيدشان به رقصي كه بي پا و سر مي كنند چنين نغمه عشق سر مي كنند: «هلا منكر جان و جانان ما بزن زخم انكار بر جان ما اگر دشنه آذين كني گرده مان نبيني تو هرگز دل آزرده مان بزن زخم، اين مرهم عاشق است كه بي زخم مردن غم عاشق است بيار آتش كينه نمرود وار خليليم! ما را به آتش سپار كه پروانه برد با دو بال حريق» در اين عرصه با يار بودن خوش است به رسم شهيدان سرودن خوش است بيا در خدا خويش را گم كنيم به رسم شهيدان تكلم كنيم مگو سوخت جان من از فرط عشق خموشي است هان! اولين شرط عشق بيا اولين شرط را تن دهيم بيا تن به از خود گذشتن دهيم ببين لاله هايي كه در باغ ماست خموشند و فريادشان تا خداست چو فرياد با حلق جان مي كشند تن از خاك تا لامكان مي كشند سزد عاشقان را در اين روزگار سكوتي از اين گونه فريادوار بيا با گل لاله بيعت كنيم كه آلاله ها را حمايت كنيم حمايت ز گل ها گل افشاندن است همآواز با باغبان خواندن است
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1384ساعت 16:13  توسط امیرحسین ش  | 

داستانی زیبا از روزنامه ی شرق!!

راديوى خصوصى دردسر هم زياد دارد. اگر پولى در كار نباشد مجبورى به هر كارى تن بدهى؛ هواى كسانى را داشته باشى، به برخى بد و بيراه بگويى، فلان آهنگ حال به هم زن را پخش كنى، مجرى برنامه ات بى دليل جيغ بكشد تا شبكه ات نخوابد. اگر مدير بخواهد دوست دوران دبيرستانش را به عنوان كارشناس آسيب هاى اجتماعى در يك برنامه معرفى كند چاره اى ندارى جز اينكه تا كمر خم شوى و بگويى «چشم» اگر هم اخم كنى و پشتت را به مدير بكنى و بگويى «من اين كاره نيستم» تا چند ساعت ديگر واقعاً اين كاره نخواهى بود چون مدير نامه اخراجت را امضا كرده است و قصد خواهد داشت از فردا پسرخاله اش را بياورد و جاى تو بنشاند. حكايت راديوى خصوصى ما هم از همين دست بود. آقاى مولانا مدير راديو و در حقيقت همه كاره بود، سرمايه گذار و آگهى بگير و صاحبخانه. دو معاون داشت به نام خانم ديانتى و آقاى تسليمى. آقاى مولانا گاهى صبح ها مى آمد و عصبانى بود و مى گفت فلان وزارتخانه را بزنيد، يعنى كه تخريبش كنيد. تسليمى و ديانتى شروع مى كردند به زمينه چينى و پرونده سازى تا ظهر آن وزارتخانه مى شد مركز رباخوارى و فساد و هرج و مرج و مركز جرم. همين ها هم بعدازظهر از گزارش ها و اخبار و طنزهاى راديو سر درمى آورد. اتفاق از آن سو هم مى توانست رخ نشان بدهد. خداى نكرده اگر آقاى مولانا ويرش مى گرفت كه طرف فلان سازمان را بگيرد يا از زحمات يك نهاد تشكر كند ديانتى و تسليمى فهرست بلندبالايى از خوبى ها و خدمات و وطن پرستى ها تهيه مى كردند و به كارمندان مى دادند براى پخش. به هر حال راديويى بود براى خودش. گاهى مردم تماس مى گرفتند و به منشى بيچاره حرف بدى مى زدند يا روى پيغام گير راديو ناسزاى بى ربط مى گذاشتند و مى گفتند كه خودتانيد. گاهى هم از بعضى برنامه ها خوششان مى آمد و ذوق مى كردند و تماس مى گرفتند براى تشكر. خوب يا بد كارها پيش مى رفت. اگر آقاى مولانا آن روز عصر به تحريريه نمى آمد و دستور تاريخى اش را صادر نمى كرد ما هنوز هم كارمند يك راديوى خصوصى با سطح متوسط بوديم و لقمه نانى در مى آمد و آواره و سرگردان نمى شديم، اما چنين شد. آن روز آقاى مولانا با هيجان پيش ما آمد و گفت كه دو نفر آقا و خانم را كه مى توانستند صداهاى مختلفى را تقليد كنند استخدام كرده  است. آنها از آن پس بنا بود پيام هاى مردمى را بسازند. كارمندان بايد پيام هايى را كه نياز داشتند به اين دو نفر سفارش مى دادند و آنها در سريع ترين زمان ممكن پيام هاى موردنياز را در اختيارشان مى گذاشتند.
مثلاً يكى از اعضاى گروه اقتصادى مى رفت و مى گفت كه يك پيام مى خواهد كه از انجام گفت و گو با على آبادى كارشناس امور نفتى سپاسگزارى كند. او مى بايست برگه اى را كه در آن مشخصات گوينده پيام پرسيده شده بود پر مى كرد. نيم ساعت بعد نوارى با صداى خانمى شيرازى به دست گروه اقتصادى مى رسيد كه در آن چنين ضبط شده بود: «سلام. من از شيراز تماس مى گيرم. مى خواستم از مصاحبه اى كه با جناب آقاى دكتر مهندس على آبادى انجام داده بوديد تشكر كنم. واقعاً عالى بود. اگر امكان دارد هر هفته ايشان را دعوت كنيد تا در مورد مسائل نفت و پتروشيمى از نظراتشان استفاده كنيم.» يا نمونه اى از يك پيام اجتماعى: «سلام عليكم من ساكن خيابان نيلوفر، محله جماليه گرگان هستم. دو ماه است كه دخترم را به هر مدرسه اى از منطقه مان مى برم براى ثبت نام اسمش را نمى نويسند. واقعاً اين چه وضعى است؟ آقاى وزير آموزش و پرورش، آقاى رئيس جمهور، آقاى حسينى كه ذى حساب آموزش و پرورش گلستان هستى، شما بايد تكليف اين دختر را روشن كنيد. واقعاً دختر من بايد بى سواد بماند براى اينكه شما كم كار مى كنيد؟» آقاى مدير نيز همان روز اول يك پيام را به كارمندان جديدش سفارش داد: «از برنامه هاى خيلى خوبتان در اين راديو تشكر مى كنم. بهترين راديويى است كه تا به حال شنيده ام. هر روز ساعت ها راديو تان را مى گيرم و حسابى سرگرم مى شوم. موفق باشيد. باز هم ممنونم.»
و همين آغازى شد براى فاجعه اى كه در انتظارمان بود. آقاى مدير از اين پيام سازى ها خوشش آمد و هر روز سفارش هايش براى توليد پيام هاى تشكر بيشتر شد. كار به جايى رسيد كه هر يك ربع ساعت يك پيام تشكر از شبكه راديو آقاى مولانا پخش مى شد. همه كارمندان نگران شده بودند. آنها با مردم سروكار داشتند و مى دانستند كه روز به روز مخاطبانشان را از دست مى دهند. هر يك ربع يك پيام، تبديل شد به هر ده دقيقه و آن هم با شگفتى تمام مبدل شد به هر پنج دقيقه. هنوز حرف هاى مجرى يا كارشناس يا مهمان برنامه به سرانجامى نرسيده بود كه پيام تشكرى آهسته مى آمد و پخش مى شد و همان طور آهسته مى رفت. چند ماه كه گذشت آقاى مولانا تصميم گرفت تعداد كارمندانش را كم كند. به جاى آنها كسانى را مى آورد كه بتوانند صدا هاى مختلف را تقليد كنند و پيام بسازند.
در طول سه ماه تعداد كارمندان به نصف رسيد. با شروع سال جديد تنها ده كارمند در تحريريه به همراه آقاى تسليمى و خانم ديانتى مانده بودند. اما در يك روز بارانى فصل بهار آقاى مولانا ديگر طاقت نياورد و دو معاونش را به اتاقش فرا خواند. او بايد آن خبر تلخ را به آنها هم مى داد: «اين روز ها خيلى فكر كرده ام. مى بينم از ۲۴ ساعت برنامه هاى ما، ۲۳ ساعت و ۵۰ دقيقه پيام هايى مردمى پخش مى شود. نيمى از اين پيام ها براى تشكر از برنامه ها است و نيمى ديگر براى انتقاد يا احتمالاً تشكر از سازمان ها و ديگران. خوشبختانه در توليد پيام محتاج غير  نيستيم. باعث افتخار است كه اين پيام ها را خودمان با همين امكانات محدود مى سازيم. اما با اين وجود راضى نيستم. سهم پيام هاى تشكر بايد بيشتر از اينها باشد. از آن ده دقيقه وقت خالى هم بايد استفاده درستى بكنيم. مثلاً پيام هاى ويژه پخش كنيم. البته نمى دانم اين ويژگى چه بايد باشد. بيشتر بايد فكر كنم. اما در هر صورت با اين حرف ها و اين برنامه ها كه گفتم احساس مى كنم ديگر شما هم در اين راديو چندان كارى نتوانيد بكنيد و...» يعنى احتمالاً وقت تان بى خودى تلف مى شود. ديانتى و تسليمى سر شان را پايين انداخته بودند و از اتاق خارج مى شدند. آقاى مولانا دستانش را به كمرش زده بود و نگاهش خيره شده بود به پنجاه نفرى كه پشت ديوار شيشه اى اتاقش به سرعت مشغول نوشتن پيام ها بودند.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1384ساعت 16:11  توسط امیرحسین ش  | 

خواسته ای از خدا...

از خدا خواستم عادت‌هاي زشت را تركم بدهد. خدا فرمود:خودت بايد آنها را رها كني. I asked god to take away my habit God said, no It is not for me to take away, but for you to give it up از او درخواست كردم فرزند معلولم را شفا دهد. فرمود: لازم نيست، روحش سالم است؛ جسم هم كه موقت است. I asked god to make my handicapped child whole God said, no body is only temporary از او خواستم لااقل به من صبر عطا كند. فرمود: صبر، حاصل سختي و رنج است. عطاكردني نيست، آموختني است. I asked god to grant me patience God said, no Patience is a byproduct of tribulation It isn't granted, it is learned گفتم: مرا خوشبخت كن. فرمود: نعمت از من خوشبخت شدن از تو. I asked god to give me happiness God said, no I give you blessings happiness is up to you از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نكند. فرمود: رنج از دلبستگي‌هاي دنيايي جدا و به من نزديك‌ترت مي‌كند. I asked god to spare me pain God said, no Suffering draws you apart from worldly cares and brings you closer to me از او خواستم روحم را رشد دهد. فرمود: نه تو خودت بايد رشد كني. من فقط شاخ و برگ اضافي‌ات را هرس مي‌كنم تا بارور شوي. I asked god to make my spirit grow God said, no You must grow on your own But I will prune you to make you fruitful از خدا خواستم كاري كند كه از زندگي لذت كامل ببرم. فرمود: براي اين كار من به تو زندگي داده‌ام. I asked god for all things that I might enjoy life God said, no I will give you life, so that you may enjoy all things از خدا خواستم كمكم كند همان‌قدر كه او مرا دوست دارد، من هم ديگران را دوست بدارم. خدا فرمود: آها، بالاخره اصل مطلب دستگيرت شد. I asked god to help me love others, as much as He loves me God said: Ahah, finally you have the idea
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1384ساعت 13:6  توسط امیرحسین ش  | 

نمره ی 20 کلاسو نمیخوام

سلام آهنگ نمره ی 20 را واسه داونلود گذاشتم حالشو ببرین!!!!!آهنگ نمره ی 20
جهت داونلود کلیک راست+save traget as...
(((((((((((آهنگ تصویری با کیفیت توپ)))))))))))))

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1384ساعت 13:3  توسط امیرحسین ش 

غریبه...

اي غريبه منو ميشناسي؟ من همون عاشق ديونتم كه صبح ها به ياد تو از خواب بلند ميشه. اي غريبه منو ميشناسي؟ من همون صداي بي صدام كه توي بهت تنهايي تو رو فرياد ميزنه ميگه دوست داره. اي غريبه منو ميشناسي؟ من همون غريبه ي آشنايي هستم كه هرروز مثل يك غبار در باد از كنار تو ميگذرم. اي غريبه منو ميشناسي؟ من شهابي هستم كه گاهي باگذرم در آسمان دل دخترك كبريت فروش را شاد ميكنم. اي غريبه منو ميشناسي؟ من همون كسي ام كه سمفوني عشق و زندگي را در هم آميخته ام. اي غريبه آره باتوام منو ميشناسي؟ نه نميشناسي هيچ كس مرا نميشناسد من رو درك كن من رو بشناس
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1384ساعت 12:47  توسط امیرحسین ش  |